۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

گفت وگو با...


برای این که بتوان نگاهی متفاوت به حواشی زندگی انداخت، باید قدری از آن فاصله گرفت. این اتفاق اغلب برای ما می افتد، ولی به سرعت و چنان که گویی فکری شیطانی به ذهنمان خطور کرده، با تکان دادن سر، لحظه درنگ را به گوشه ای در پس ذهن پرتاب می کنیم. ما اغلب از مواجهه با این فاصله گذاری می هراسیم. برای این که می پنداریم، فاصله به قیمت انزوا تمام می شود. برای ما بهتر است که زندگی را همین جور که هست پذیرا باشیم. اما وقتی تنها دقایقی در این حفظ فاصله درنگ کنیم، محل زندگی مان را، شهرمان را، هم چون توده ي در هم و برهمی از بزرگراه ها و گذرهای اصلی و فرعی در می یابیم. خطوطی از آسفالت و آهن که ، سرش به استراحت گاه و انتهایش به محل کار وصل است.
 
این فرایند وحدت گرایانه در رابطه با شکل پرولتریزه شده زندگی شهری شکلی حادتر به خود می گیرد. پرولتاریا در مسیرهای شهری راه نمی روند، بلکه با یک راهبرد کلان اقتصادی به محل کار برده می شوند و بازگردانده می شوند. آن ها تنها زمانی پیچیدگی های شهر را می بینند که در اثر بروز هر گونه اشکالی، از محل کار اخراج می شوند. و در جست وجوی کار تازه، به راه های نرفته و جاده های ندیده سرک می کشند. ( یکی از ابعاد متافیزیکی بیمه بیکاری هم همین است! این که او برای مدتی فکر به بیراهه رفتن را از سرش بیرون کند.) بنابراین، و در صورت وجود داشتن یک مکانیزم تسهیل گرانه برای تفکر پرولتاریا می توان متوقع بود که آن ها در لحظات فاصله گیری با شهر و کار، لحظه ای را هم به درنگ اختصاص دهند.

شهر برای پرولتاریا، مثل بازی مار و پله است. پرولتاریا برای رسیدن به محل کار، برای فروختن نیروی کار خویش، از روی مارها می پرد. و وقتی تاس اش عدد شش را نشان بدهد وام بلند مدت خرید خودرو به او تعلق می گیرد تا زودتر به محل کارش برسد. بزرگراه برای او، نه شاهکار مهندسی بل نردبانی است که او را چند دقیقه زودتر به محل کار می رساند. و بيكاري و اخراج مي تواند براي او، برسازنده لحظه ي درنگ باشد. لحظه ای که مطلقاً متفاوت تجربه می شود، اگر چه به ظن قوی ترس از تجربه متفاوت، مانع از ایفای نقش در شکل گیری آگاهی طبقاتی می گردد. چنانچه این تجربه ممکن است ،از لحظات پرسه زدن او در بازارهای مکاره شهر، در روزهای بیکاری ومواجهه با مسئله اخراج از محل، از کار و ... حاصل شود.( به گفته بالزاک: "قدم زدن اتلاف وقت است. پرسه زدن نفس زندگی است.")

از طرف اغلب، اما پدیده اجتماعی بیکاری و اخراج کارگران از موضعی دلسوزانه و یا از زاویه ای عمیقا انتزاعی نگریسته شده است. در واقع در هر دو سویه، فرودستان شهری همچون ابژه های خنثی و بی تاثیری قلمداد می شوند که در انتظار معجزه نشسته اند. در واقع، یا باید به تهی دستان کمک شود و یا باید کنترل و رهبری گردند. در حالی که آن ها پیش از هر چیز فقط به کمی زمان تسهیل شده برای درنگ نیاز دارند تا خود، نخستین بارقه های سرگردانی و ازخود بیگانگی خود را دریابند. و آن چه می تواند نقش زبان این رویکرد تسهیل گرانه را ایفا کند، نه شکلی حرفه ای و آکادمیک از ایدئولوژی، بلکه بهره گیری از گفتمان طبقاتی است. گفتمان طبقاتی، به دقت می تواند مرز میان مصاحبه شونده و مصاحبه کننده را در نوردیده و به تعبیر فریره " آموزش به" را به " آموزش با" متحول نماید.

از طرفی ایفای نقش کاربردی این گفتمان نیز تنها زمانی قرین نتیجه خواهد بود که زبان توصیفی پرولتاریا به درستی درک شود. در واقع باید با این پیش فرض آغاز کرد که با یک لوح خام برای اشباع کردن اش از واژگان ایدئولوژیک و نظری مواجه نیستیم، بلکه با شخصیتی منفرد از یک طبقه مواجهیم که از قضا اصیل ترین عناصر تحلیل را در اختیارمان قرار می دهد.

اما بر خلاف این، از سوی نظریه پردازان گفتمان طبقاتی در ایران، کمتر اهتمامی به "آموزش با" تهی دستان و کارگران عادی انجام می گیرد. در واقع به جز برخی تلاش های فردی و درسنامه ای، و برخی کوشش های جریانات چریکی، تلاش هماهنگ و نظام مندی در جهت ایضاح نسبت کار توده ای و سازمانی انجام نمی شود و در نهایت نیز ما می مانیم و پرخاش به راستگرایان نوع دوستی که به درماندگان کمک مالی می کنند یا بر سر کودکان کار دست نوازش می کشند. (تاکید دارم که تهی دستان به گفته " آصف بیات" ممکن است از سر" ضرورت بقا" به این نوع کنش های خیرمآبانه روی خوش نیز نشان بدهند و یا حتی در مواقعی برای " نجات خود" با نیروهای امنیتی نیز همکاری کنند اما این ابداً توجیه مناسبی برای کم کاری و "خشت خام" پنداشتن فرودستان نیست. ) وقتی با عمق و دقت به حرف های یک کارگر فصلی گوش کنیم، فارغ از آن که نتیجه حرفهایش، به حمایت از دولت پوپولیستی بینجامد یا خیر، در می یابیم که توانسته با همان لحظات درنگ، تصویری واقعی از جایگاه خود در جامعه و حتی سایر طبقات ترسیم کند و به ما بگوید که در لحظات بحران، چگونه از یک سرمایه اجتماعی یا شبکه فعال اطرافیان برای ایفای نقش اجتماعی خود استفاده کرده است. این تصویر اگر چه صرفا توصیفی و عاری از منطقی تحلیلی باشد اما بنیادی ترین ماده برازنده تحلیل کنشگر اجتماعی است.

این دریافت آن ها به قدری جدی هم هست که آن ها پیش خود نه صرفا در رابطه با مساله کار و طبقات بلکه در رابطه با مسايلی همچون جنسیت نیز دارای برخی وجوه استنباطی هستند. دقیقا همین نادیده گرفتن یا کم گرفتن، چنین استنباط هایی است که ما را از اهمیت روبنا غافل می کند و تنها وقتی که آن ها درگیر یک پروژه آزار جنسی یا قتل می شوند قدری پیرامون آن تامل می کنیم!

***

چندی پیش با کارگری ساختمانی با نام ملک محمد صحبتی انجام دادم و سعی نمودم جهت بحث را کمی از مسائل مستقیما در رابطه با کار دور کنم و مثلا به مفاهیمی مانند سبک زندگی و دیدگاه جنسیتی او بپردازم؛

ملک محمد که متولد غزنه است و از سال ۷۴ در ایران تقریباً همه کاری انجام داده، درآمدش را برای خانواده اش در کویته پاکستان می فرستد. یکی از مشاغلی که او تجربه کرده، عضویت در یک تیم خدماتی در پروژه های سینمایی بوده است. وقتی که او گفت؛ در محل کارش بازیگرانی مانند تهرانی و پرستویی و فروتن و حاتمی را ملاقات کرده، و با توجه به این که پیشتر هم از داشتن دو فرزند دختر و یک پسر خبر داده بود، مشتاق شدم بدانم او در مورد زنانی که بیرون از خانه کار می کنند، چگونه فکر می کنند. ملک محمد اما معتقد بود وقتی مرد می تواند پول به اندازه کافی دربیاورد، دیگر نیازی به کار بیرون از خانه زنان نیست.

ذکر این نکته اهمیت دارد که ملک محمد خط کشی دقیقی با طالبان داشت و می گفت؛ با برقع مخالف است و حتی زنان فامیلش چادر هم به سر نمی کنند. همسر ملک محمد را والدین اش انتخاب کرده اند و او نیز پسندیده است و او را با مهریه ای بالغ بر ۶۰۰۰روپیه پاکستان به منزل آورده است. او کار طاقت فرسای ساختمانی انجام می دهد و درآمدش را برای این زن و سه فرزندش می فرستد و آرزو دارد که " بچه ها به دانشگاه بروند."

وقتی این را می شنوم از او می پرسم آیا این آرزو شامل حال دخترانت هم می شود؟ می گوید: بله.

اما وقتی می گویم که اگر بفهمی در دانشگاه دوست پسر دارند باز هم اجازه می دهی؟ کمی درنگ می کند و می گوید: " نمی گذاریم به آن جا برسد". ملک محمد اگر بفهمد دخترش دارای دوست پسر است او را شوهر می دهد. او معتقد است دختر که به سن بلوغ رسید باید ازدواج کند. ولی درک ملک محمد از بلوغ نیز لزوما بلوغ جسمی نیست و آن را تا ۱۸ سالگی بالا می برد. جالب است که او نیز مانند بسیاری از متشرعین، زنان را دارای نقص عقل و ابتلای به ساده لوحی می داند. ملک محمد، دوست دارد پسرش بیاید ایران و تحصیل کند ،نه کارگری. با نوعی تساهل می گوید: " البته به خودش بستگی دارد. من کار می کنم و همه چیز را برایش آماده می کنم. تصمیم درس خواندن یا کارگری با خودش است." اما او ابدا چنین حقی برای دخترانش قائل نیست و می گوید: " باید تا حد نیاز درس بخوانند و بعد شوهر بروند."

با این همه مهم است که او با "چند زنی" به شدت مخالفت می کند. و می گوید: " آدم هایی که عیاش اند این کار را می کنند. یا پول دارند یا از زن شان راضی نیستند. یا حتی بچه دار نمی شوند." و خودش قیدی را اضافه می کند که:" اگر زنم حامله نمی شد شاید می رفتم با کسی دیگر ازدواج می کردم. بدون بچه که نمی شود."

نقطه عطف حرف های محمد جایی بود که از او درباره حقوق برابر زن و مرد سوال کردم و او با اقتدار جواب داد:

" نمی شود که هم دموکراسی را خواست، هم اسلام را. دموکراسی خیلی خوبی ها دارد برای مردم. اما برای ما که مسلمانیم خوب نیست. به نظر من کسی كه دنبال دموکراسی است باید برود جای دیگری زندگی کند. کشور شما که به حقوق مساوی اعتقاد ندارد خب ما هم اعتقاد نداریم. بنابراین این جا راحت تر می توانیم کار و زندگی کنیم."

دقت می کنید؟! هر یک از ما هر روز پیاده یا با خودرو، از کنار صدها از این ملک محمدها عبور می کنیم. خیلی فرق نمی گذاریم بین آن ها که هر روز سر چهارراه ها با کیسه و ماله تجمع کرده اند با درخت هایی که هر روز در همان مسیر برایمان تکرار می شوند. اما می بینید که یکی از آن ها که حتی قادر نیست اسمش را درست برای من روی کاغذ بنویسد، چقدر در باره زندگی حرف دارد و حتی چقدر ایده دارد که حاضر است برای آن ها از کشوری به کشوری دیگر برود و تازه آن کشور را نیز به تناسب عقاید مذهبی خود درک کند.

جالب آن که پسر عموی همین ملک محمد ( مسعود) دقیقا مخالف او فکر می کرد و می خواست کار کند تا روزی برود اروپا و " عشق و حال کند." و جالب تر آن که هر دوی آن ها می گویند با این که فرصت کار در یک کارخانه بزرگ را در اطراف تهران داشته اند، اما در خود ندیده اند که بتوانند به قوانین کارخانه تن بدهند.

" من نمی توانم یک ماه صبر کنم که حقوق بدهند. ما افغانی هستیم، بهانه پیدا کند، اخراج می کند. الان کارمان سخت تر است، اما کارمان را بلد شده ایم و هر جا بخواهیم کار می کنیم."

مشکلات ما برای تحلیل پدیده های اجتماعی (و آن گونه که ستون اجتماعی رسانه ها علاقمندند، - آسیب های اجتماعی)، چفت و بست کردن نظریه و به زور گنجاندن رویدادها و علل آن ها در یک قالب تئوریک از پیش حاضر و آماده شده است.

دانش زیستن یا به تعبیری " سیاست زیست" و عوارض عقیدتی و مذهبی آن، برای ملک محمد در لحظات بحرانی، جنگ، آوارگی، بی خانمانی، پشت مرز نشینی، چانه زنی با قاچاقچی انسان، یا حتی در مواجهه با هدیه تهرانی حاصل شده است. او به خوبی این دردها را لمس کرده و آرزو می کند فرزندش این دردها را نچشد. و در دانشگاه تحصیل کند. چیزی که او و همسر و دخترانش نیاز دارند کمی گفت وگو است.
 هجدهم اسفند 1390

معلم-کارگر


در تقویم رسمی ایران، ماه اردیبهشت مصادف است با دو روزی که به صورت جداگانه با نام های معلم و کارگر نامگذاری شده اند. از بین این دو، اگر چه روز کارگر از تقویم بین المللی تبعیت می کند لیکن نه تنها برای تنظیم کنندگان ایام رسمی تقویم مسئله محسوب نمی شده است بلکه حتی، تکریم و گرامیداشت کارگر جایگاه و کارکرد ویژه ای نیز در گفتمان ضد استکباری داشته است.

روز معلم نیز با تعویض نام معلم مبارزي به نام دكتر خانعلي كه در تظاهرات معلمان در سال 1341كشته شد، با یکی از شخصیت های مهم انقلاب اسلامی، در تقویم رسمی تثبیت شده است. با این وجود یادداشت حاضر سعی دارد به لزوم نزدیک تر کردن دیدگاه های کنشگران اجتماعی که به صورت مستقل در اصناف کارگری یا معلمی فعالیت دارند، گامی برداشته باشد

***

روایتی سینمایی را تصور کنيم که دست کم از دو قسمت مجزا تشکیل شده است و سعی سازنده بر آن بوده تا در خلال فیلم، تحلیل خود را به تخیل مخاطب تحمیل نکند.در بخش نخست با کارگران روزمزدی مواجهیم که با احوالاتی مالیخولیایی در حال خرد کردن اشیا و اسباب پیرامونشان هستند و در بخش دوم می بینیم که معلمی که گویا حالتی پارانویایی به وی دست داده است از جا برمی خیزد و به دانش آموزان اش به ترتیب سیلی می زند و از صحنه خارج می شود! فیلم ما در همین جا تمام می شود.سعی خواهم کرد چنین فضای نمادینی را قدری انضمامی کنم. بنابراین من روایت خودم را خواهم داشت.
 چندی پیش که به منطقه الموت و به قلعه لمبسر از مهمترین و مشهورترین قلعه های حسن صباح ( از رهبران اسماعیلیه ی ایران ) رفته بودیم، درحین گشت و گذار در محوطه ی قلعه،ابتدا با تکه و پس از دقایقی جستجو، با انبانه ای از قطعات لعاب اندود ظروف سفالین مواجه شدم. (تنها با کمی حوصله می شد حدس زد که طرحها و رنگها مربوط به هنر تکامل یافته دوره ای از ایران اسلامی هستند که با توجه به مکانی که در آن قرار داشتیم، باید دوره سلاجقه باشد.)با نزدیک تر شدن به ضلع جنوبی قلعه که مشرف است به پرتگاهی مخوف، ظن مان به یقین تبدیل می شد که ظروف مکشوفه، حاصل از خاکبرداری جدید در قلعه هستند که بنا به دلایل نامعلومی سعی شده تا معدوم و از دیدرس خارج شوند!
پس از بازگشت و پرس و جویی غیر کنجکاوانه در بخش مرکزی رودبار الموت، متوجه شدیم که کارشناسان میراث فرهنگی برای انجام کارهای سنگین و یدی، تعدادی از جوانان بیکار محل را به صورت روزمزد استخدام کرده اند. بنابراین جوابها از این پس در دسترس خواهند بود: اکتشافات بیشتر، معنایی جز حمل باراضافی در حین بازگشت از ارتفاع را ندارد. و این یعنی کار دشوار، اضافه و بی جیره و مواجب.

در رابطه با بخش دوم، به جای روایت خودم از روایتی عام تر استفاده خواهم کرد.( در واقع نمی خواهم به سیلی ها و مشت هایی بپردازم که از آموزگارانم دریافت کرده ام. ترجیح می دهم هنوز به آن معلمی که تحقیرم کرد، وقتی با موی سفید و کمر خمیده دیدمش بگویم: سلام، آقا.) اخیرا انتشار فیلمی آماتور از تلفن همراه یک دانش آموز، نمایشی رقت آور را از ضرب و شتم دانش آموزان کلاس به دست معلمی جوان نشان می داد

واقعا فکر می کنید میان کسانی که اقدام به تخریب مقادیری از آثار تاریخی کرده اند با معلمی که دست به صورت دانش آموزانش دراز می کند چیست؟ تفاوت بسیار کمتر از چیزی است که لااقل در ظاهر به نظر می رسد! تنها تفاوت آن است كه يكي تمدن انسان هاي گذشته را تخريب مي كند و ديگري انسان هاي آينده را. يكي به فرهنگ گذشته تجاوز مي كند وديگري به فرهنگ آينده.

به روایت نخست بازمی گردم و از قدری تامل در آن هم به روشن شدن روایت دوم کمک خواهم کرد و هم به نتیجه حادی که می خواهم بگیرم.
مردم عموماً نسبت به آثار تاریخی و میراث فرهنگی چه نگاهی دارند؟ آیا مردمی که هر روز با آنها مراوده داریم، از درک آثار تاریخی، ذیل عنوان " عتیقه " گذشته اند؟ من که فکر نمی کنم چنین باشد

عتیقه اصولا شی است با عمر زیاد و اغلب بادآورده، که عده ای بورژوا برای آن پول خوبی می دهند. همین " عتیقه "، با توجه به گسترش ساز و کارهای مالکیت ملی، و نهادهای قانونی و مکانیزمهای حراستی و حفاظتی روز به روز کوچکتر و به آنچه مارکس، کالای هم ارز می نامید، نزدیکتر می شود. با توجه به اینکه فلزات قیمتی مانند طلا و نقره فی نفسه کالای ارزشمند محسوب میشوند، اضافه بار قدمت نیز نوعی ارزش مضاعف را موجب می شود. این ارزش مضاعف مصادف است با بازار وسیعتر و توان چانه زنی بالاتر. در عین حال، فاکتور حمل آسانتر نیز که به آن افزوده شود، عتیقه تبار اصلی خویش را می یابد. اکثر ما بارها شنیده ایم که " غارتگران میراث فرهنگی " پس از نبش قبرها و عملیات های مخفیانه کاوش اقدام به تخریب و امحای سازه های سفالین و سنگی می کنند. در واقع این سازه ها از این منظر جز مشتی خاک تغییر شکل یافته نیستند

حالا شما کارگری را که کارش را برای یک روز یا بیشتر به تعدادی کارشناس درجه دو، فروخته است، در معادله ای عینی با " مفهوم عتیقه " و نه میراث فرهنگی قرار دهید. آن هم کارگری که هنوز به معنای دقیق، پرولتر نیست. بلکه کشاورز زاده ایست معلق میان ارزش افزوده زمین، نه به عنوان خاک مرغوب زراعت، بلکه به عنوان چیزی حاوی ارزش افزوده در اثر ساخت و ساز صنعتی یا حتی مسکونی. و به این باز بیافزایید قرار گرفتن در یک رابطه نابرابر با کارفرمای تکنوکرات خرده بورژوایی که با حفظ دیسیپلین اجتماعی که از " عتیقه" مفهوم " میراث ملی" را استخراج می کند. و برای سلامت میراث گنگ ملی، مناسباتی استثمارگرانه را نیز با کارگر تنظیم می کند. مناسباتی که دست کم منجر به تقلیل آگاهی طبقاتی به نوعی حس خود کم بینی در کارگر روستایی و رشد وندالیسم در وی می شود.حال، آیا نمی توان تصور کرد که معلم همان کارگری است که در نسبت به بوروکراتهای بالادست اش با دانش آموز ممکن است برخوردی شی واره داشته باشد؟! فکر می کنم همینطور است! از خود بیگانگی کارگر با محصول در مرحله ای که آگاهی به ابتدایی ترین شکل ممکن در حال صورتبندی است، در خشم گرفتن به محصول کارِ دستان خود متجلی می شود که از بیخ و بن با او بیگانه است. گسترش و تسریع در روند پرولتریزه شدن جوامع طبقاتی و تعمیم کارویژه های تضاد طبقاتی، از طبقه صرفا کارگر یدی به طبقه ای که تا حدی با مغز خود کار می کند، تبعات سهمگین تری را به دنبال خواهد داشت.

به اعتقاد من، از خود بیگانگی در این سطح نقطه درنگی برای جامعه تواند بود، چنانکه در این سطح، انسان با انسان عمیقا به مثابه شی برخورد خواهد کرد. بی توجهی به مشکلات جامعه معلمین به عنوان قشری جدایی ناپذیر از طبقه کارگر، چوب معلم را از وجه نمادین گُل بودن خارج و به تازیانه ای به مغز و جان انسان متحول می کند. پدر من به عنوان در دسترس ترین مورد از مصائب کارگر-معلم، تمام دوران بازنشستگی خود را در آسایشگاه بیماران اعصاب و روان سپری کرد و دقیقا در همانجا نیز درگذشت. از بین همکاران او کم سراغ ندارم کسانی را که مصرف کنندگان حرفه ای قرص های تجویزی پزشکان اعصاب و روان هستند و یا در سنین پیش از ۶۰ سالگی پس از تحمل بیماری های دشوار درگذشته اند.از همین روست که عمیقا معتقدم تفکیک روز معلم و کارگر در ایران دستاوردی نئولیبرال در جهت درهم شکستن دانش طبقاتی است و نیز استراتژی کارآمدی است در جهت کدگذاریهای جدایی منافع طبقاتی.

 این همه نشان از پیچیدگی مضاعف شرایط و دشواری کار پیش روی دارد. اگر زمانی قرار بود پرولتاریای صنعتی که با ابزار تولید و محصولات یکسر بی جان روح صنایع بزرگ سر و کار داشت، موجبات رهایی انسان را فراهم آورد و این اتفاق به تاخیر افتاد، حال شاهد نتیجه منطقی برخورد بیش از پیش شی واره هم کیشان او با همنوعانش خواهیم بود. فرایندی که مدرسه را به پادگانی فاقد سیم خادار و برجک نگهبانی، ولی سرشار ار حس فرار و جامعه گریزی و اعتیاد و ... تبدیل کرده است

جذابیتهای پنهان بورژوازی و فردای سرهنگ!

كورسويي كه در انتهاي تونل به چشم مي خورد مي تواند نور چراغ قطاري باشد كه از روي ما خواهد گذشت.  "اسلاوي ژيژك"   
  خطاب به شوراي انقلابي ليبي:   

وقتي تلوزيون روماني، لحظه اعدام چائوشكو و همسرش را پخش مي كرد، مردم در خانه ها و كافه ها فرياد شادي سر مي دادند.احساسات مشابهي سالها بعد، و هنگامي كه صندلي از زير پاي صدام كشيده شد غليان كرد.گيرم كه در بخارست هورا كشيدند و ودكا باز كردند و در بغداد، الله اكبر گفتند و نماز شكر به پا كردند.به هر حال مردم همواره از ديدن لاشه تكه و پاره ديكتاتورها شادي مي كنند.اين حق مردم است!گويا فقط همين!!!  به زودي كاخها و خانه ها و حرمسراهاي ديكتاتورها به موزه بدل مي شود و فرودستان با دهان باز از ثروتهاي افسانه اي ديكتاورها عكس يادگاري مي گيرند. به وان حمام طلايي آنها خيره مي شوند و عشقبازي هاي ديكتاورگونه را پيش چشمان ذهن خود متصور مي شوند. سياستمداران تازه از راه رسيده خود را به تهي دستان منتسب مي كنند و نام خيابانها را تغيير مي دهند. ميراث ديكتاتور را ثروت ملي اعلام مي كنند و براي تماشاي توالت فرنگي آنها بليط فروشي راه مي اندازند.  خيابانها از خون انقلابي ها شسته مي شوند. بوروكراتها و تكنوكراتها، آلترناتيو جهان دموكراتيك نو مي شوند.آنها زبان الكن ديكتاتورها را كنار مي گذارند و هر روز و هر ساعت در مدح حق بشر و آزادي خطابه خواهند كرد. مردم را پاي صندوقهاي راي مي كشند و براي تكثرگرايي هورا مي كشند. براي آزادي به جاي زندان، ماليات وضع مي كنند و براي پياده روي در پاركهاي بدون انتظامات ارزش افزوده در نظر مي گيرند. در حالي كه دستها را با كالاهاي مصرفي استقراضي پر مي كنند اذهان را تهي مي كنند. ليبرالها به مردم درس بازتوزيع برابرانه مي دهند و كمونيزم را در شكلي نوآئين تحقق مي بخشند. براي زنان كار در منزل و كارگاه كارآفريني برگزار مي كنند، براي بينوايان وامهاي بلاعوض و نهادهاي خيريه تاسيس مي كنند، به دانشجويان بورسهاي متنوع مي دهند و به روشنفكر ها كرسي هاي آزاد انديشي.  اما طومار ديكتاتورها با تير خلاص به پايان نمي رسد.اگر چنين بود دست كم با اعدام كرامول بايد تاريخ مسير تازه اي را آغاز مي كرد.ديكتاتورها بازتوليد مي شوند. ديكتاتورها، بخشي انكارناپذير از مدرنيته هستند. و هيچكس بهتر از سرمايه دارها قادر به اين اعجاز نيست. هيچ كس مانند آنها به درك منطق ديالكتيك نائل نشده است.آنها به خوبي مي دانند كه هنوز بايد روي سرهاشان راه بروند. زاد و ولد ديكتاتورها مسير منطقي تجلي روح تاريخ است. همان روحي كه رئيس جمهور ايلات متحده پس از مرگ معمر قذافي، از آن در قالب رهبري آمريكا ياد كرد. ديكتاتورها ملاط اين ساختار هژمونيك هستند. حتي تحقير و كشتن شان، مثل اين است كه آب روي سيمان بريزيد تا خودش را بگيرد و مقاوم تر شود!  مردم كه به خروش مي آيند، بورژواها با كمي ته ريش و يقه اي باز و بدون كراوات ،سوار اين امواج خروشان مي شوند و مانند زالو به گوشه و كنار جان و تن انقلاب ها مي چسبند.آنها خشم عيني مردم را به نوعي نمادگرايي حقوقي تقليل مي دهند. طوري كه مردمي كه مي دانند چرا به پا خواسته اند به زودي از هم مي پرسند: چه شد؟و كسي نخواهد پرسيد اين زالوهاي بزك شده، تا پيش از اين كجا بودند؟ فكر مي كنيد كسي چنين سوالي را از برلوسكوني خواهد پرسيد؟ او در مجلس آدامس مي جود و راي اعتماد مي گيرد؟  قذافي مُرد! ناگوار و رقت انگيز هم مُرد! او بهر حال مي مُرد. چه با دادگاه چه در كنار لوله‌ي فاضلاب.مهم اين بود كه او هرگز قادر به گفتن نمي شد. او به زودي از مرور خاطرات بده بستانهايش با جي هشت دِق مي‌كرد. اي كاش واقعا مي شد گفت مشكل غير انساني شدن جهان ما، ديكتاتورها هستند. براي آنها بايد دل سوزاند. ديكتاتورها اصولاً بدبخت تر و كوچكتر از چيزي هستند كه هر كسي تصور مي كند. اگر آنها نبودند بورژوازي با نمايش چه تناقضي بايد شهروندانش را به قدر عافيت دانستن ترغيب كند. اگر آنها نبودند با انباشت تسليحات نظامي چه مي شد كرد؟ اگر آنها نبودند ليبراليسم چگونه به روز مي شد؟ اگر آنها نبودند چه كسي نقش اهريمن را بايد ايفا ميكرد؟  با اين حال، هرگز به اصالت انقلابهاي خاورميانه ترديد نخواهم كرد. اگر چه، ناگزيرم به فرداي انقلاب ترديد كنم. انقلابها از آن ِ مردم اند اما دولتهاي انقلابي خير. امپرياليزم مانند كفتار به انتظار نشسته است. آنها ديگر آنقدر وقيح  نشان نمي دهند كه قبل از احوال پرسي، آدرس مناطق نفت خيز را بپرسند. اول حال خانواده قربانيان انقلاب را مي پرسند و بعد مي گويند حالا بايد براي آنها كاري كرد؟ آنها به كار نياز دارند؟ آنها به تفريح نياز دارند؟  هميشه به اين اعتقاد داشته‌ام كه مزيت ديكتاتورها در ايمانشان است به آنچه در نظر ما چيزي جز بلاهت نيست. ديكتاتور، محل انباشت اطلاعات تاريخي سرمايه‌داري است. آنها موهايشان را رنگ مي كنند تا همه باور كنند كه آنها پير نمي شوند، اما پيش از آنكه به راستي بميرند، ميرانده مي شوند تا گّند و عفونت نهادي روابط كثيف كاپيتاليستهاي خيرخواه بيرون نزند. تقليل دادن شناخت شناشي و گونه شناسي ديكتاتورها به خاستگاه نظامي يا قبيله اي يا مذهبي شان از جامعه شناس و انقلابي تنها يك شجره نامه نويس مي سازد. ديكتاتور تا زنده است بايد مورد مداقه قرار گيرد و گرنه شناخت و كالبد شكافي او پس از مرگ همانقدر براي مردم ستم كشيده اهميت دارد كه شناخت گونه هاي تنومند دايناسورها براي ريشه يابي علل انقراض گونه هاي كوچكتر.  اجازه بدهيد مردم دست كم بدانند به جز قذافي چه كسان ديگري شايسته مشت و لگد هستند. نگذاريد مرگ ديكتاتور تنها يك جذابيت بصري باشد، براي ارضاي نوعي ساديسم طبقاتي. اگر جنازه ديكتاتور را در جايي محرمانه دفن مي كنيد، لااقل با شناساندن مناسبات نهاني او شور طبقاتي مردم را آگاهي طبقاتي ارتقا دهيد. آنها را كنار هم نگاه داريد. بگذاريد جنبش آنها استمرار يابد. اجازه ندهيد بهار عربي، سرآغاز خزان تازه اي بر دلهاي مان باشد. تاريخ در دمشق و منامه و طرابلس خودنمايي مي كند. عصاره فرودستان و رنج كشيدگان جهان در خاورميانه شما را صدا مي زنند. باور كنيد كه نگاه معترضين وال استريت و كليساي سنت پل هم به شماست. آنها نياز دارند كه همه بدانند مردان ليبرال دموكراتشان چه انبانه اي از كثافت را زير جامه فاخر نظم نوين جهاني پنهان كرده اند. بگذاريد مردم به احترام حماقت ديكتاتورها، كلاه از سر بردارند. 

بیست و نهم مهر 1390

گفتمان اوباش!


سوختن‌اتومبيلها در آتش، غارت فروشگاهها، تخريب ويترين‌ها و سرانجام فرار عده‌اي و تعقيب پليس با اسب و باتوم.اين ها نشانگان تعميم يافته‌اي هستند.نشانگاني به ظاهر عريان.اما در نهايت، دال اغشتاش و آشوب‌ را‌ بعنوان دال مرجح،‌‌ در واژگان رسانه‌ها محصور مي‌كند و مدلول از يك شماي معناشناختي صرفاً پسيني به مفهومي پيشيني ارتقا مي يابد.و با اين عمل انحصاري قادر مي شود خشم را به ذائقه مخاطب روزمره شده‌ي رسانه، از زمينه‌هاي نظري و تاريخي تهي كرده و تصويري دراماتيك ارائه دهد.در اين مورد بخصوص تاكيد روي دست‌اندركاري اين نظام زباني انحصاري براي محو تكثر برداشت از خروجيهاي ديجيتالي است.
در اين وضعيت كه "فهم‌هاي تجويزي" سكه رايج مي شوند و رسانه‌ قادر مي‌شود "يك معناي مرجح را به حالت تعليق " در آورند.از اين روست كه مك‌رابي معتقد است امروزه حتی اگر به آنتاگونيسم‌هاي اجتماعي در قالب خاستگاه‌هاي ساختاري توجه شود هيچ گونه تلاشي براي بررسي پيامدهاي صورت نمي گيرد و در عوض بر روايت هاي فردي، بر داستان هاي ويژه يا بر مطالعات موردي دراماتيك تاكيد بيشتري مي شود.
چنين حذف و ترجيح هايي را در رابطه با رويدادهاي خياباني روزهاي گذشته در لندن به خوبي مشاهده كرديم.رويدادي كه خشونت را دو سطح، به نمايش مي گذارد.يك سطح اتفاقاتي است در ساحت واقعيت و ديگري رخدادي است در ساحت امر نمادين.ساحتي كه خود را از طريق كارويژه خشونت زباني آشكار مي سازد.در واقع ما در سطح نخست با هجوم كور عده اي از مردم مواجهيم كه ساخت فيزكي شهر را مورد تهاجم قرار ميدهند و در اين زمينه نيز تا زماني كه پليس ابتكار عمل را به دست نگرفته است كامياب اند.اما در سطحي بالاتر آنها به خلق فضاي تازه اي در انحصار روايي زبان حاكم نايل نمي شوند.
هايدگر با اذعان بر اینکه زبان جايي بعنوان محل ساختن و سكونت است،معتقد است سخن گفتن يا نوشتن و انتشار سخنان به گونه‌اي افسار گسيخته ولي زيركانه در سراسر جهان اشاعه يافته است.به اعتقاد او، چنين مي‌نمايد كه اين گونه عملكرد آدمي نشان دهنده حاكميت و سروري او بر زبان است:در حالي كه در واقع اين زبان است كه بر آدمي حكومت مي كند و سيادت از آن اوست.با اينهمه بخشي از آدميان بنا به سازوكارهاي مادي و معنوي انحصاري و برتري كه در اختيار دارند قادرند اين بيگانگي را براي بخشهاي وسيعتري از آدميان به گونه اي مضاعف جلوه گر مي‌سازند.آنها قادرند با ناميدن  افراد، چنانكه از گفته هايدگر بر مي آيد، هستي آنها را تحت تاثير قرار دهند و آنها را ذيل دال خلق الساعه‌ي خويش آنچنان كه واقعاً نيستند،‌تعريف كنند.با تعريف آنها بواسطه‌ي گزينش معنا، نوعي"الزام وحشتناك"و در عين حال نوعي مكانيزم مبتذل اجتماعي را به مخاطب القا  مي كنند.تنها در همين مورد مشخص، بورديو معتقد است:"در مورد حومه هاي شهري نيز، آنچه براي تلوزيون جالب توجه است، شورش هاي ساكنان آن است.خود شورش، يك كلمه جنجالي است.همين كار را با كلمات نيز مي كنند.در واقع به صورتي متناقض نما، جهان تصاوير زير سلطه واژگان است.واژگاني كه قاعدتاً مي بايست بر"حاد بودن و مشخصه دراماتيك و تراژيك بودن آن پديده" دلالت كنند.بنابراين حتي با وجود كشته شدن و زنداني شدن، در تحليل نهايي اين سكونتگاه همان مردم شورشي حواشي شهر است كه بازتخريب مي شود و گفتمان هژمونيك رسانه هاي ليبرال بازتوليد.چيزي كه به زبان لكان اينگونه صورتبندي مي شود كه ديگري بزرگ با خلق و انحصار ابردال مانع از بلندپروازيهاي به گفته او آرماني ديگران مي شود.بر اين سياق است كه نظم هژمونيك جهان سرمايه‌داري تفوق خود را در نوعي بازسازي گفتمان هگلي يعني در اينهماني منطق عقلانيت و احساس بروز مي دهد و به همان موازات كه به سركوب زباني و فيزيكي سوژه هاي مستقل مي پردازد، براي جلب رضايت مخاطبان خود به بازتعريف نهادهاي حقوق بشري و سازمانهاي خيريه بين المللي مي پردازد.(مثالي كه طي همين چند روز گذشته مي توان به آن ارجاع داد موافقت كنگره آمريكا با افزايش سقف بدهي هاي دولت از سويي و الزام دولت براي افزايش سقف كمكهاي انسان دوستانه به مردم قحطي زده سومالي از سوي دگر است.)
بايد توجه داشت كه همين نظام موصوف به تساهل و جهان روايي تماميت طلبانه‌ي گفتمان رقابت و آزادي حق انتخاب، چرا از ايضاح منطق وقوع چنين خشونتهاي بي هدفي سر باز مي زند و از مورد مداقه قرار دادن صبغه و سابقه و ساخت مولد آن خودداري مي كند.به قول اسلاوي ژيژك:"اين واقعيت بيانگر حقايق فراواني درباره وضع ايدولوژيك-سياسي ناجوري است كه مي تواند به عنوان جامعه اي مبتني بر انتخاب آزاد به خود ببالد ولي يگانه گزينه اي كه در آن در برابر اجماع مردم سالارانه تحميلي وجود دارد نمايش كور احساسات است؟"به گفته وي در اين موقعيت است كه مخالفان نظام بدون در دست داشتن بديلي واقع بينانه يا حتي يك پروژه آرماني معنادار ميان رعايت قواعد بازي و خشونت خود ويرانگر گرفتار مي آيند.طبق مفاهيم انديشگي ژيژك، اين سطح از خشونت را به جهت آشكار بودگي "خشونت كنشگرانه" و دو ضلع ناپداي آن يعني "خشونت كنش پذیرانه" ناميده مي شود،كه يكي"نمادين" و ديگري "سيستمي" است.
اگر بخواهيم با استفاده از مفاهيم حوزه الهيات به برساختن قياسي جهت ارتباط اين اضلاع بپردازيم، مي توانيم از آنچه رودولف اتو "راز هيبتناك" ناميده استفاده كنيم.رازي اساسا همه جاب يافت شونده.گاه در قالب شور و هيجان و گاه در قالب مراسم و مناسك و مواعظ.راز هيبتناك حالتي را از خود بروز مي دهد كه به زعم اتوف مانند عنصري با شكلهاي مهارناپذير و جنون آميزي كه دارد مي تواند موجب هراسي تقريبا خوفناك و ارتعاش آور شود.اين حالت زمينه هاي خام و ابتدائي و نمودهاي اوليه‌اي دارد كه باز ممكن است به شكلي زيبا و پاك و باشكوه تكامل يافته و تجلي كند.چنين حالتي ممكن است موجب نوعي خاموشي، هراس و سكوت و خشوع مخلوق در حضور آن كس يا آن چيزي شود كه دقيقاً نمي داند چيست.حالت سوژه در برابر سيستم انحصاري موجود نيز، ناظر بر چنين حالتي است.سيستم خود را به صورت مرموزي آشكار و نهان مي كند.و با تسلط بر زبان و نشانگان بصري هر آن معناي ظاهرا تازه اي از خود مي تراود.دست اندركاري سياست و لوازم كنترل نيز در اين مواقع به خدمت در مي آيند تا كسي قادر به تاويل روايتي تازه مثلاً از آزادي نباشد و  ترجيح دهد، هم به قالب تعريفي و هم فرهنگ روايي و تفسيري موجود قناعت كند.
رويدادهاي لندن و همدستي مشكوك رسانه اي در وضع و تثبيت خشونت نمادين و تغيير كاركرد معناشاختي كنش اجتماعي، مي تواند پرتو تازه اي بر نقادي راديكال سياست و جامعه‌‌‌ ‌‌‌بيفكند.بحث اصلاً بر سر حمايت خام دستانه با خيالبافي‌هاي رايج ارتدوكس نيست.(كه به طرز ديوانه واري به عنصر اخلاقي آلوده اند.)بلكه پرسش از آنست كه اساساً چرا نبايد پذيرفت كه بخشي از مردم در لندن مي توانند دست به غارت و چپاول بزنند؟
(من حتي معتقدم، مي شود درون يك عملي همچون دزدي، سيمايي از رشد را در معناي دموكراتيزه شده‌اش مشاهده كرد.اگر چنانكه بودريار مي گويد:بپذيريم كه نياز‌ها و مصرف در واقع گسترش سازمان يافته نيروهاي مولد هستند،از يك سو قادر به درك منطقي اسطوره رشد و افتادن آن به يك مسير ديوانه وار مصرف از سوي ديگر خواهيم بود.نشانه مكمل اين جنون مصرف، در ادبيات سياستمداراني كه هنوز هم نگاهبانان آگراي متولين و ميلياردرها هستند نمادين مي شود.در اين لحظاتي كه حالتي هيستيريك به جامعه دست مي دهد، چنان دست و پاي خود را گم مي كنند كه به ناخودآگاه ياد روشهاي سنتي درمان ديوانگان مي افتند.مثل اينكه ديويد كامرون تصميم مي گيرد، اوباش را بعد از پوشاندن لباسهاي نارنجي دور شهر بچرخاند و مجبورشان كند تا معابر عمومي را نظافت كنند.)
بايد پرسيد آيا ژستهاي فرهنگي نخبگان سياسي پوششي براي جلوگيري از عفونت موجود در لايه هاي حاشيه اي نيست؟آيا نبايد پرسيد سيستمي با توان صرف ميليونها دلار بودجه فرهنگي، و ايماني راسخ بر غلبه گفتمان مرجعيت پرور علمي چرا بايد شاهد خيزش هزاران نفر به قول آنها غارتگر و اوباش باشد؟چرا اين اوباش نتوانسته اند با وجود سنت پردامنه تحزب و سنديكاليزم به زباني به غير از زبان خشونت عيان و عريان به طرح خواست خود بپردازند؟آيا واقعاً اينگونه است كه آنها خواستي ندارند؟و اينكه چرا سيستم تمايل مذبوجانه اي را براي روانه كردن انگشت اتهام به سوي افراد به جاي ساختار از خود به نمايش ميگذارد؟
در اصل، سيستم با شكل دادن به انتخاب و كالايي كردن روابط، به خود قبولانده است كه راهي به جز كنارآمدن با قواعد بازي وجود ندارد.بنابراين كساني كه اين قواعد عام را پذيرا نيستند يا از صنف اوباش اند و يا تروريستها.قاعده اي عام كه تروريستها نيز به آن پاي بندند و با برداشت ظاهراً عقلاني خود از مفهوم راه و نشانه هاي در راه كمال بودگي، چشم اندازي به جز بازتوليد و دور باطل خشونت باقي نمي گذارند.تفاوت گفتمان اين دو،اغلب نه زباني بلكه صرفاً در سطح گويشها هستند.گويشهايي كه بر اساس گستردگي و ضريب هوشي مخاطب توسط تئورسينها و ويراستارهاي آنها تنظيم و با تغييرات بدني كه توسط كارگردانهاي تلوزيوني هدايت مي شوند، تثبيت مي  گردند.در واقع سيستم همواره تمايلي شگرف به نهادينه كردن خود به عنوان ابر دال و نداشتن اراده اي در جهت ايضاح خود است.آنها از شرافت مثله شده شهروندان در هم فشرده حواشي خرج مي كنند تا براي خود شرافتي كذايي دست و پا كنند. مانند داستان پادشاهي كه برهنه به ميان مردم آمد، مخاطبان نيز از سر تعليق و ندانم كاري، شكوه لباسهاي فاخر نداشته او را بر قامتش مي ستايند. 
  بیست و ششم مرداد 1390

تنفرات پرولتري:چند پرسش

1-آيا عمل پرولتاريا در وهله نخست يك عمل سياسي است يا عملي است خشونت آميز در مواجهه با خودي كه در حال استحاله شدن به خودي بيگانه و سرسپرده است؟فلسفه ،چگونه به سلاح عملي آنها تبديل مي شود؟آيا يك طبقه پيشرو،هر آنچه از علم و ايدئولوژي لازم است را دربست تقديم پرولتاريا مي كند و آنها هم بلافاصله به درك آن نائل مي شوند؟اگر ذهن ،خاصيتي ثنوي نسبت به عين دارد آيا پرولتاريا اين آگاهي را خود به طور مستقيم در مواجهه با افسارگسيختگي شيوه توليد سرمايه داري كسب مي كنند؟آيا پرولتاريا بايد همچون سيزيف بر بلنداي كوه بايستند و با تماشا به نور آفتاب صبحگاهي دم غنيمت شمردن را به پرتاب سنگ روي دوشش به سوي خدايگان ترجيح دهند؟آيا خشم في نفسه مذموم است؟آيا امضاي پرولتاريا خشونت است؟اگر حيرت براي فلاسفه نقطه آغاز محسوب شود،آيا خشونت و نفرت نقطه آغاز پرولتاريا نيست؟
2-ماركس در توضيح تحول پرولتاريا به سه مرحله اشاره مي كند.در مرحله نخست كارگر نسبت به ابزارمادي توليد و نه لزوماً نسبت به شرايط توليد ،موضع مي گيرد و بدان عناد مي ورزد.در چنين شرايطي كارگر به عنوان سوژه منفرد در قبال ابزار دست به طغيان مي زند و نارضايتي خويش را در برابر بت وارگي كالايي بيرون مي دهد.در مرحله بعد كارگران از صورت توده اي نا منسجم در گذشته به طبقه سازمان ياقته تري تغيير شكل مي دهند.در اين مرحله اتحاديه ها در جهت دستمزد و شرايط كاري بهتر به وجود مي يابند و اعتراضاتي را نيز بروز مي دهند.و در آخرين مرحله است كه انها در يك حزب سياسي سامان مي يابند  و منافع خود را به شكل نهادي در مي آورند.
3-در محيط هاي كاري(چه صنعتي و چه حتي بوروكراتيك)هنوز نشانه هاي عيني متعددي از تفرد در اعتراض ديده مي شود.اين اعتراضات تا جايي كه خودم در اين قبيل محيط ها(كارگري) حضور داشته ام ،به صورت عام در قالب فرار از ساعت كاري تجلي مي يابد.در واقع كارگر به جهت بيگانگي مضاعف با ابزار توليد و ناتواني در صدمه زدن به نقاط حساس خط توليد عموما سعي مي كند به هر بهانه اي ،زماني را بر عليه منافع كارفرما به بطالت بگذراند.مثلا چرت زدن در توالت يا قايم شدن پشت دستگاه و استفاده از تلفن همراه از عمومي ترين اين مصاديق است.از طرف ديگر شكل هولناكي از تنفر در بت وارگي كالا بدين نحو امكان بروز مي يابد كه كارگر حتي به ماحصل خط توليد يعني كالاي توليدي كه خودش نقش اصلي را در زايش آن داشته است ،رحم نمي كند.كارگر در اين حالت با بي اعتنايي هر چه تمامتر نسبت به بسته بندي كالا اقدام مي كند و اهميتي به نابودي ثمره كار خود نمي دهد.(ثمره اي كه البته پس از اتمام كار نه در كنار كه در مقابل كارگر قد علم مي كند)حتي به چشم خود ديده ام كه با بي رحمي زايد الوصفي نسبت به متلاشي كردن محصول اقدام مي كند.در واقع كارگر و كالا در نسبتي ديالكتيكي قرار مي گيرند.از يك سو كارگر به صورت عام، نسبت به محصول كار خويش بيگانه ميشود.و از سوي ديگر نسبت به اين موضوع آگاه ميگردد.او با شكستن محصول كار ،دست به نوعي خودزني فلسفي مي زند.در واقع اين نخستين واكنش كارگر نسبت به شي شدگي است.او از يك طرف نمي تواند از كار دست بكشد و متحمل تبعات ناشي از بيكاري و بي پولي شود و از طرف ديگر هرگز رضايت خاطري از فعاليت كاري خويش ندارد.اين همان اصلي است كه ماركس آنرا چنين تعبير مي كند كه اخراج يا بيرون رفتن كارگر صنعتي بر خلاف يك رعيت،مساوي است با دست كشيدن و خروج او از هستي خويش.
4-با این اوصاف آيا نفرت بمثابه نقطه عزيمتي براي رهايي مذموم است؟نفرتي كه نه مرده ريگي است از تنفر كورعليه زندگي ،بلكه نفرتي است شكوفاننده اراده و زيستن.
 هفدهم آذر 1389

سرمايه داري، نابودي زمين واسطوره نوح


"بگذاريد بيش از حد پيرامون تسخير طبيعت از طرف انسان از خود تعريف نکنيم. زيرا هر تغيير آنچنانی انتقام خود را از ما می‌گيرد. هر يک از آن‌ها، حقيقت اين است، در درجه اول پی‌آمدهايی دارد که ما در نظر می‌گيريم، اما در درجه دوم و سوم تأثيرات کاملاً متفاوت، پيش‌بينی نشده‌ای دارد که اغلب اولی را خنثا می‌کند."(انگلس/گذار از ميمون به انسان)
براي تسخير طبيعت و سلطه بر آن دست به هر كاري مي زنند.امپرياليسم كاوشگر راه كوه و بيابان و اقيانوس را در قالب مطالعات اكوسيستم مي گشايد و رسانه به نشر تصاوير خدايي او در زير آبها و بر فراز ابرها همت مي گمارد. مردم نيز پاي تلوزيونها مي نشينند با دهان باز به اين اعجاز آئين دكارتي مرحبا مي فرستند.مردم در پايان چيزهايي از گرم شدن زمين و آب شدن يخها و انقراض گونه هاي نادر حيوانات مي شنوند و باز بر تعهد كاپيتاليستها در حفظ و نگهداري از محيط زيست احسنت مي گويند.
به آنها القا مي شود كه قطب عالم هستند،هر طور كه اراده كنند تاريخ و طبيعت را مي سازند و هر زمان كه بخواهند آن را به شكال نخست باز مي گردانند.هاليوود در اين زمينه به طرز فزاينده اي دست اندر كار است.كافي است تا يك نوجوان سانتي مانتال تعدادي از دوستان خود را دور هم جمع كند تا رئيس جمهور و روساي كارخانه ها به حرفشان گوش دهند و دود كارخانه ها را فيلتر كنند.آنها به طور مداوم مي گويند خوب مشكلي نيست اگر واقعا اوضاع زمين تا اين حد خراب است بالاخره يك كاريش مي كنيم!و بعضا كه سيلها و زلزله ها و يخبندانهاي مهيب و برانداز آغاز مي شوند و زمين را تا مرحله نابودي كامل مي برند ،سياستمدارها و سرمايه دارها با آن ژستهاي مهوع جلوي نابودي را مي گيرند و زميني از پيش بهتر هم مي سازند.عقل كلها ،زمين را نابود مي كنند و با برساختن كنترل جمعيت و كميته حفظ محيط زيست ،ستادهاي مبارزه با آلودگي هوا و...ايمان دارند كه علوم همچون عصاي موسي كه دريا را باز و بازبسته مي كرد،به تناسب نيازشان مي تواند طبيعت و زيست بومها را نابود و بازسازي كند.
البته ناشران چنين ديدگاه سخيفي خود آنقدر ها هم احمق نيستند كه به اين ياوه ها اعتقاد داشته باشند.اين ادبيات نجات بخش بخيه هاي سطحي است روي اعتراضات پراكنده اي كه زخمهايي بر تماميت نظري آنها انداخته است.آنها در واقع در سطحي بالاتر در راه اكتشاف راههايي براي تسلط بر فضا هستند تا در پايان عمر زمين جاي تازه اي را بر دام گستريهاي خود داشته باشند.در غايت انديشه آنها زمين مي ماند و مردمي كه در حال فسيل شدن هستند و آنها مي مانند وتعدادي مورد نياازي نرينه و مادينه كه مي روند تا بقاي نسل نخبگان بشر را ادامه دهند.در غايت مداري آنها اسطوره كشتي نوح بار ديگر در يك كشتي فضايي تكرار مي شود و برگزيدگان عالم كه عصاره هزاران سال رنج و استثمار ميلياردها انسانند سوار بر آن از مهلكه مي گريزند.
از اين روست كه دستگاههاي معرفتي آنها اين جملات را آرماني و شاعرانه توصيف مي كنند:
"از موضع صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ یک فرماسیون اجتماعى‏‏‏ عالى‏‏‏تر،وجود مالکیت خصوصى‏‏‏ بر کره زمین آنچنان بى‏‏‏معنا و تهى‏‏ از محتوا تظاهر خواهد کرد، همانطور که مالکیت خصوصى‏‏‏ انسانى‏‏‏ بر انسان دیگر چنین خواهد بود. حتى‏‏‏ یک جامعه، یک ملت، آرى‏‏‏ حتى‏‏‏ همه جوامع همزمان مالکان زمین نیستند. آن‏ها تنها از حق استفاده از زمین برخوردارند و موظف هستند به عنوان پدران خوب خانواده آن را بهبود یافته به نسل‏هاى‏‏‏ بعدى‏‏‏ به ارث بگذارند."(ماركس/ سرمايه)
موضع ماركس موضعي از منظر الهيات و صوفي گري نيست ،و دقيقا موضعي است راديكال نسبت به نابودي طبيعت به دست سرمايه داري.ماركس از منظر علم در ميابد كه عقل كل گرايي اجتماعي سوژه دكارتي ،در نهايت به شديدترين ميزان از استثمار بين انسانها خواهد انجاميد و حتي زمين را به عنوان شالوده كار انساني دچار تخريب و نابودي خواهد كرد.او حتي دريافته بود كه براي حفظ اقتصاد پايدار بايد مناسباتي پايدار با طبيعت داشت و نسبت به محدوديتهاي طبيعت آگاهي داشت.به گفته آنا فا :" کمونيست‌ها چيزی را به مبارزات محيط زيست می‌آورند که خيلی از گروه‌های ديگر نمی‌آورند؛ آن هم تحليل طبقاتی آن‌ها از علل بحران است: سرمايه‌داری."و از همين روست كه سعي مي شود تا ماركس تا مقام يك واعظ اخلاقي فرو كاسته شود تا سرمايه داري بتوانند با انتشار مواعظ اخلاقي در تيتراژ پاياني فيلمها و بخش نتيجه گيري آثارش زمين را به تولدي دوباره نويد دهد!
ماركس محيط شناسي سياسي را با از انتفاع انداختن انتزاعيات و بسط آن به تحليل طبقاتي و ديالكتيك توليد و طبيعيت دچار تحول كرد." ثروتمندان از منابع مصرف می کنند تا موقعیت ممتاز خود را پایدار نگاه دارند و تنگدستان منابع مزبور را مصرف می کنند تا وضعیت خود را در قبال ثروتمندان بهبود بخشند."در واقع نظام معرفتي سرمايه داري با كالايي ساختن تمام ابعاد زيستي است كه هيچ حد و مرزي براي قدرت خويش متصور نيست و بي پروا تا مرزهاي جنون در نابودي زمين پيش مي رود." به محض اینکه تولید برپایه سرمایه استوار شد از یک طرف صنعت مندی جهانی را می آفریند – یعنی کار مازاد، کار ارزش آفرین – و از طرف دیگر نظامی را می آفرینند که از قابلیتهای طبیعی و بشری سوءاستفاده می کند در این نظام هیچ چیز خارج از چرخه تولید و مبادله اجتماعی مشروع و با ارزش نیست. پس سرمایه جامعه بورژوا را ایجاد می کند و تصرف طبیعت را تعهد اعضای جامعه می داند...."
آميختگي سرمايه داري و نظام قدرت نيز بر افزودن هر چه بيشتر به دامنه اين ويراني دامن مي زند.عملكرد قدرت با ايجاد سازوكارهاي بوركراتيك دستگاههاي ديپلماتيك و بر ساختن دستگاههاي گفتماني به تسلط روايت هاي راست كيشان و دلالان مي انجامد.اين رهيافت در نهايت ،و در سطح تصميم گيريهاي سياسي به الزام ايجاد يك نظام مالياتي مي انجامد كه برآمده از منطق اقتصاد ليبرال است.منطقي از اساس روياپردازانه.منطقي كه اصل وجود رقابت آزاد را با فرض امكانات و اطلاعات برابر پذيرفته است در استنتاجات سياسي خود نيز حاوي اقسام متعددي از تناقض است." ماليات‌هايي كه اين واقعيات را ناديده مي‌گيرند، بار سنگين هزينۀ بهبود زيست‌محيط ثروتمندان را بر دوش فقرا خواهند نهاد".
نقطه عزيمت نظري در اين رهيافت پيدايي سرفصلي بود كه پس از اجلاس كپنهاك پديد آمد:در کپنهاگ «جنبش نوینى‏‏‏ با شعار “تغییر نظام بجاى‏‏‏ تغییر آب و هوا”» ایجاد گرديد. در پیش‏گفتار این اعلامیه دو علت براى‏‏‏ بحران محیط زیست برشمرده مى‏‏‏شود: «یکى‏‏‏ شکل مالکیت نظام اقتصادى‏‏‏ فاقد دوراندیشى‏‏‏ در جهان، همراه با فقدان کنترل دموکراتیک منابع». مسئول این وضع «بزرگترین کنسرن‏هاى‏‏‏ ماوراى‏‏‏ ملى‏‏‏» هستند. علت دوم بحران محیط زیست، سلطه و تبلیغ این برداشت در رسانه‏هاى‏‏ کشورهاى‏‏ ثروتمند سرمایه‏دارى‏‏ است که «انسان را موجودى‏‏‏ تنها اقتصادى‏‏‏ تعریف مى‏‏‏کند.» این برداشت ضدانسانى‏‏ که‏ توسط «کنسرن‏هاى‏‏‏ تبلیغاتى‏‏‏ جهانى‏‏ و، شرکت‏هاى‏‏‏ بازاریابى‏‏‏ تبلیغ مى‏‏‏شود، ریشه در رقابت میان آن‏ها و تبلیغ براى‏‏‏ مصرف بى‏‏‏بندوبار … دارد. این کنسرن‏ها پیامدهاى‏‏‏ فاجعه‏بار اجتماعى‏‏‏ و اکولوژیکى‏‏‏ کارکرد خود را بکلى‏‏‏ از مدنظر دور مى‏‏‏دارند.»
با اين حال و با توجه با سلطه نظام ويرانگر،كشورهاي در حال توسعه نيز در اين خصوص از سطح صدور بيانيه ها و پوپوليسم در نمي گذرند و عملا در جهت رقابت با ابرقدرتها به اشكال پست تري كمر به نابودي محيط زيست مي بندند.و جهت گشايش راهي براي برون رفت از وابستگي اقتصادي به آنها ،به ابداع ملغمه اي از صنايع پيشاسرمايه دارانه و سرمايه داري مي پردازند كه نتيجه آن آلودگي ها و تخريبهاي مضاعف است.امري كه به يمن گسترش روزافزون ميليتاريسم در كشورهاي جهان سوم ابعاد فاجعه آميزتري نيز به خود مي گيرد.از طرفي نيز بروز تششعات نظام جهاني سازي ختم به رقابتي شدن هز چه بيشتر شهر و روستا در اين كشورها مي شود و اهلي بومي جهت وصول سريع تر به حدود ترقي و رفاه مردم شهر دست به تخريب جنگلها و مراتع مي زنند.رويكردي كه دوستان شهري آنها به ترويج آن مي كوشند و جاي تبر اره برقي را به آنها هديه مي دهند.آنچه در مجموع اتفاق مي افتد گسترش ثانيه اي تعداد فرودستاني است كه در پست ترين شرايط زيست مي كنند و در تمام دنيا به يك مرز و محدوده طبقاتي تعلق مي گيرند.
آميزش جنبشهاي محيط زيستي با جنبشهاي كارگري و راديكال و تجهيز انها به نظريه علمي اي كه تمام زواياي زندگي انسان را ذيل دستبردي واحد اريابي مي كند و در نهايت اعلام جرم فرودستان نسبت بر تمام اشكال نابودي و استثمار آنها مي تواند راهكار نهايي مقابله با نابودي تدريجي باشد.اگر به يافته هاي هاوكينگ اعتماد كنيم زمان براي نابودي زمين خيلي هم زياد نيست ،اما زمان براي شكستن اسطوره بازتوليد شده كشتي نوح بر پهنه كاپيتاليسم چقدر است؟

آتش سوزی در جنگلهای پارک ملی گلستان علی آباد دالخانی درفک و ...بهانه ای شد برای نوشتن این یادداشت.احمد مرسلی نیز در وبلاگ اش یادداشتی را ذیل این موضوع درج کرده است.
 یکشنبه هفتم آذر 1389

فلسطین سعید کجاست؟

نگاهی به کتاب فراتر از واپسین آسمان


"یهودستیزی نه تنها سوسیالیسم احمق ها بلکه فلسفه ی آن دسته ای است که با شکم خود می اندیشند.ادعاهای آن متکی بر ایمان است:موضوع این نیست که این ادعاها درست است یا خیر، بلکه این نکته است که یهودستیز به درستی آنها باور دارد."*
یاسپرس در زندگینامه خود و در رابطه با هایدگر می گوید:زمانی از او پرسیدم:مرد بی فرهنگی مثل هیتلر چگونه می خواهد آلمان را اداره کند؟و هیدگر در پاسخ او می گوید:"فرهنگ و تربیت مهم نیست.به دستهای جذابش نگاه کنید."**سالیان سال می گذرد از آنزمان.اکنون مهر یهود بر پس پشت نادیدنی هر کالا و کارتلی نقش بسته است.و بخشی از یهود با مردمانی دیگر آن می کنند که فاشیزم بر آنان کرد.و تکرار عجیب تاریخ آنکه بازهم کسانی با اشتهار به فرهنگ و فریختگی، به دستان جذاب و معجزه گر نئولیبرالیسم با سکوت و دهان باز نظاره می کنند.اکنون صداهای منتقد و مخالف با زبان سیاسی و اقتصاد سیاسی و از منظر حقوق بشری بیشتر شنیده می شود که اگر بی انصافی نکنیم اغلب هم به راه ناصواب جمع کردن امضاهای خیرمآبانه برای مردمانی نگون بخت و آواره میل می کنند.
با این حال کمتر پیش می آید که فلسطین از چشم یک فلسطینی نگریسته شود.آنهم از چشم نویسنده ای که خود را روشنفکری در تبعید می داند.کسی که تا پیش از پیمان اسلو در کنار عرفات از حقوق فلسطینیان دفاع کرد و همواره پس از آن نیز در پی بود تا به تعریفی از هویت انسان فلسطینی پی ببرد.بنابراین فرصت همراهی با ادوارد سعیدی که قصد دارد، تابوی فلسطینی پیچیده شده در نقاب و کلاشینکف بر دوش را بشکند و از تصویر او در غرب بمثابه تروریست، فرا رود، فرصتی است مغتنم.
همراهی در تصویری که سعید می خواهد از مردمانی ارائه کند "نه منفعل و نه بری از گناه".تصویری عینی از انسانی که مرغ عزا و عروسی مخالفان و موافقان نظم جهانی، شده است.تصویری از انسانی که کرسیهای مطالعات ترروریسم همچون ابژه خشونت به وی می نگرند و نئولیبرالیسم سعی بی وقفه ای در راستای نادیده انگاشتن تاریخ و هویت او به کار می بندد.
در روایت سعید از فلسطین با مردمی مواجه می شویم که در بستر خشونت رشد می یابند.مردمی با هویت های مثله شده و هماره در اقلیت بالیده.مردمی دست به دست شده بین پروتستان و ارتدوکس مسیحی، بین شیعه و سنی، بین انگلستان و فرانسه، و بعدها سلب مالکیت شده توسط اسرائیل.تا جایی که اولویتهای اسکان در این سرزمین به گونه ای با برنامه ریزیهای بلند مدت علمی تنظیم می شود که با حفظ ارتباط بین مناطق یهودی نشین، جدایی از محلات عرب نشین به دقت حفظ شود و محلاتی که از یهودیها تهی باشند به محلات کمیاب نام گیرند.اینگونه می شود که" هیچ خطی یک نفر فلسطینی را بدون تداخل با سیاست این یا آن دولت به هموطنش وصل نمی کند." تا جایی که هر کودک فلسطینی یک تروریست بالقوه شناخته می شود که ارزش کشتن داشته باشد.و در آینده به غیر یهودی، تروریست، مسئله آفرین، بی سامان و پناهنده نام گیرد.
این اقلیت به ورطه استثماری همه جانبه می افتند.به سرعت فرایند پرولتریزه شدن را در لوای اقتصاد روبه رشد و بلعنده  اسرائیل طی می کنند.محصولات کشاورزی شان به اروپا صادر می شود ولی با نام تجاری اسرائیلی و برای کاشت یک نهال باید از مقامات مسوول نامه کتبی دریافت کنند.و حال آنکه بدیهی ترین وجوه استثمار یک جمعیت انسانی، یک ملت، نه تنها برای پژوهنگان بنگاههای آکادمیک علوم سیاسی و اقتصادی به چشم نمی آید بلکه در نهایت آنها را بعنوان اشیا برای مطالعه و بررسی بر می گزینند.واین چنین می شود که مردمانی در برزخ میان تلاقی ادیان یکتا پرست و سیگارهای آمریکایی، به چشم نمی آیند و تاریخ نویسی رسمی آنها را حتی همچون انسانی در حاشیه نیز نمی بیند.
اما با همه این تلاشها، آنها حذف شدنی نیستند.تاکید هر از چند یکبار اسرائیلی ها و هم پیمانانش، بر لزوم مذاکره ناظر بر این است که آنها هنوز وجود دارند.سعید این وضعیت را به تنش میان آموزگار و دانش آموز تشبیه میکند."این تنش به مراتب بهتر از صلحی منفعل یا تن در دادن به قدرتمندان بی هیچ مقاومتی است."
اما آنچه این تنش را فرارونده می سازد، لزوما ژستهای قیام توده ای به سبک ژانر الجزایر و ویتنام نیست.نقطه عزیمت سعید برای ارئه منشی ویژه که هم بار مسوولیت تقصیرات و بی مبالاتی یک ملت را به عهده گیرد و هم در جهت جبران آن سبک و اسلوب تازه ای خلق کند، همینجاست.کسانی که اگر چه در حاشیه ای کم رنگ ولی واقعی هنوز هستند.مردمانی که میخواهند از زندگی و خرده ریزهای آن لذت ببرند.زنانی که لباسهای تکه دوزی خود را حتی اگر منتقد نیورک تایمز آنرا تکه دوزی تروریستی بنامد، برای مشهاده هنر ناب فلسطینی به نمایشگاه می فرستند.مردمی که کار می کنند و اگر چه به بیگانه بودن کارشان و حاصل آن آگاهی دارند اما برای اعلام هستی خود هنوز کار می کنند.آنها درک می کنند که باید زندگی را ثبت کنند و زندگی را تجربه کنند.می آموزند که امید واهی به تاریخ نبندند و به "جزئیات زندگی روزمره توجه کنند"."ما فلسطینی ها به رغم شرایط عینی زندگی مان، با این آگاهی زندگی می کنیم که هنوز هم کارهایی وجود دارد که باید انجام داد، بچه هایی که باید تربیت شوند،خانه هایی بنا شده است که باید در آنها زندگی کرد."
"برای بیگانگان، پافشاری ما بر موجودیت و هویتمان کسالتبار و عذاب آور است، نه فقط به دلیل لجاجت نهفته در آن، بلکه بدان سبب که به نظر می رسد بی وقفه خود را بازتولید می کند بی آنکه چیز نوینی بیافریند یا پیامد روشنگر بیرونی داشته باشد...تو گویی تکرار مانع از آن می شود که ما، و دیگران، بی توجه به خود بگذریم یا به تمامی خود را نادیده بگیریم."
بنابراین فلسطینی می آموزد که به جای رنجش از گذشته نامشروع و ترس از موجبات آینده ای مشروع، از نقش تحمیلی"شهروند مشکوک"خارج شود و به ترمیم امروز خود بپردازد.یکی دیگر از این موارد حائز اهمیت ترمیم نوع نگاه به زن فلسطینی است که یا در فقدان بوده اند و یا در نقشهای جنبی و گذرا محدود شده اند.آنها که همواره در متن تمام رویدادهای فلسطین حضور داشته اند ولی در سایه سنگین مردان مبارز گم شده اند.اگر پیشتر، زنی مورد تجاوز دشمن قرار می گرفت و نشانی می شد از "لکه دار شدن" حیثیت و شرافت، اکنون نماد مقومت و پاربرجایی قلمداد می شود."تا زامانی که گفته های زنان را – مشخص، محتاطانه، پر احساس، نغز و به گونه ای حیرت آور خلل ناپذیر – درک نکنیم، تجربه سلب مالکیت از ما به تمام و کمال درک نمی شود."
اعتلای تحلیل سعید زمانی است که با بررسی انسانهای واقعی با تاریخ واقعی، روی کار درنگ بیشتر و دقیقتری می کند.او با قیاس بین شرایط کار در فلسطین و اسرائیل تا پیش از 1970 به این نکته اشاره می کند که وجود تضاد میان سامانمندی آنها در رفع نیازهای اقتصادی و تلاش منفرد و رویارویی تک و تنهای کارگر فلسطینی با روند ناعادلانه بهره وری، باعث شد تا سازماندهی کارگری در اینجا شکل نگیرد و رها شدن کارگر به حال خود کار به جایی برساند که امروز کارگر فلسطینی در پایین ترین قشر طبقه مزدبگیر قرار داشته باشد.بنابراین خست اسرائیلی ها و بی توجهی فلسطینی ها هر دو باهم دست به دست می دهند تا"ما در کشور خودمان به کارگران مهاجر تهیدست تبدیل شویم."با این حال هنوز هم کار"شکل بدوی مقاومت است.راهی برای تبدیل حضور صرف به عنادی هر چند جزئی."کار ترجمان واقعی زندگی روزمره می شود و شما را از موقعیت خودتان آگاه میسازد.
در واقع در یک سطح، بسیج نیروهای اسرائیلی برای وصول به هدف مشخص" یک راس بز دیگر، یک وجب زمین دیگر" درمقابل نا آمادگی فلسطینیان برای مقابله با "موقعیتهای غیر مترقبه"باعث تسلط آنها شد و در سطحی نیز نمایشی در راستای بازسازی سرزمین موعود شکل گرفت که برای رستگاری باید تصرف میشد.در این سطح است که تاریخ نگاری رسمی مردم بومی را حذف می کند و با تصویب قانون فروش مالکین غایب به مصادره زمینهای مردمی دست می یازد که براستی غایب نبودند.با این همه اگر به سبک امپریالیسم کلاسیک قرار بود مردمی نادیده گرفته شوند و با رابینسون کروزوئه بازیهای آمریکایی سرزمین موعود را بمثابه الدورادوی نئولیبرال درآورند اما همین کار، خانواده و اشتیاق به خرده و ریزهای روزمره زندگی، "گسستهایی احتمالی هستند در روایتهای یکدست و بی پایان قدرتمندان آمریکایی و اسرائیلی."تلاشی " بدون ملاحظات فراخاکی " برای زندگی در همین دنیای خاکی. این پرسش که "آیا امکان دارد با تحمیل گرسنگی مرگبار بر ملتی آنان را مجبور به تسلیم کرد…قطعاً سوال بسیار جالبی است، آن قدر جالب که دولت های اسراییل و ایالات متحده امریکا با همکاری نزدیک اروپا برای یافتن پاسخ قطعی آن، در حال حاضر، سخت مشغول آزمایش علمی آن هستند، آزمایشگاهی که برای آزمایش در نظر گرفته شده نواز غزه و خوکچه های هندی این آزمایش میلیونها فلسطینی ساکن آن جا هستند…"*** اما عمل نمادینی که بازهم منجر به خنثی شدن معجزات این آزمایشگاه می شود را باید در همین تلاشهای خاکی بازجست.یعنی جایی که سعی می شود با حفر تونلهای خاکی مرز و محدودهای اسرادیلی را دور زد و معاش لازم برای ایستادن و زیستن را فراهم آورد. "گاه با خود می گویم آوارگی ما بهتر از صدای گوشخراش دروازه های آهنی شهر بازگشت آنهاست.عنصر باز زمینی و نه قرینه سازی بسته رستگاری آنان."
و این ایستادن و دور زدن تا کجا ادامه خواهد یافت؟تا جایی که قرار نباشد دیگران به فلسطین بنگرند بلکه "ما نیز در آنها دقیق می شویم، آنها را محک می زنیم و داوری می کنیم."زمانیکه که تاریخ کاملی از این ملت تدوین شده باشد.نگاه ادوارد سعید امیدوار است به مسیری که روزی به جای غلبه و استیلای نگاههای شرق شناسانه ای که از صدر به ذیل تاریخ نگاه می کنند، با انتقاد از خود و رسیدن به شرایطی پایاپای، انسان فلسطینی، یکسره ابژه مشاهدات خام دستانه مطالعات ضد تروریسم نباشد.****
جایی که او ورای نگاههای دراماتیک به تبعید و بی خانمانی و نیز نگاههای آزمایشگاهی مسلط،سازو کارهای تازه ای جهت نقد و بازتعریف جایگاه خود و بازتولید خلاق وضعیت خویش به دست خواهد آورد.جایی که زبان توصیف موقعیت او زبانی خلق الساعه و برآمده از توجیه نباشد بلکه فرم و سبک تازه ای نیز برای ایضاح خویش فراهم آورد.امری که در یک گشودگی دیالکتیک میان خود و دیگری بعنوان استعلای از وادادگی و استحاله، قابل حصول خواهد بود.با این حال برای امروز و به گفته سعید:"تا آینده ای نامعلوم، بخشی از یک چیز به جای کل آن بهتر خواهد بود.تکه ها ها به جای کل.حرکتهای کولی وار بی آرام به جای سکنا گزیدن در سرزمینی اشغالی.انتقاد به جای تسلیم.فلسطینی خودآگاه در صحرای بی بر سرمایه گذاری و مصرف.دلاوری خشم به جای کاسه گدایی.استقلال محدود به جای پناهنده و مراجعه کننده.توجه، هوشیاری، دقت.انجام دادن کاری که دیگران هم می کنند، اما تا حد ممکن متمایز ماندن.روایت پاره پاره و از هم گسیخته داستان زندگی تان – یعنی همان گونه که هست."
*استفن اریک برونر:بازیابی روشنگری:به سوی خط مشی تعهدی رادیکال/ترجمه حسن مرتضوی-تهران:نشر چشمه.1386
**زندگینامه فلسفی من/کارل یاسپرس:ترجمه عزت الله فولادوند- تهران:فرزان روز.1374
***فریبرز رئیس دانا/ اقتصاد سیاسی نسل کشی در فلسطین/ www.donyayema.info
****ادوارد سعید:فراتر از واپسین آسمان/ترجمه حامد شهیدیان-تهران:هرمس، 1382(تمام نقل قولهای مربوط به ادوارد سعید، برگرفته از این کتاب است.)
*****برای مطالعه در رابطه با این دیدگاه سعید رجوع کنید به:
شرق شناسی/ادوارد سعید:ترجمه عبدالرحیم گواهی.-تهران:دفتر نشر فرهنگ اسلامی،چاپ چهارم:1383

زناني كه مرد مي شوند

باكره هاي قسم خورده آلبانيايي

«كتاب "زناني كه مرد مي شوند" توسط خانم آنتونيا يانگ، استاد انسان شناسي دانشگاه برادفورد در سال 2000 منتشر شده است. اين كتاب يكي از نمونه هاي خوب تحقيقات انسان شناسي است كه به كمك مصاحبه هاي عميق با مردان يا به عبارتي با زناني كه اكنون مرد شده اند، انجام يافته است. اين تحقيق از سال 1990 تا سال 1998 در روستاهاي شمال آلباني انجام يافته است». از مقدمه مترجمان كتاب

تحقيق آنتونيا يانگ در يكي از پدرسالارترين جوامع صورت گرفته است. تصوير مختصري كه مولف از اوضاع حاكم بر اين كشور به ويژه از نواحي شمالي آن به دست مي دهد اهميتي به سزا در تعيين جايگاه زن در اين جامعه و نيز چرائي تمايل آنان با «مرد شدن» است.
در ضميمه شماره يك اين كتاب اشاره شده است كه اهالي بالكان و به ويژه آلباني، اغلب به توحش شهره بوده اند.چنانكه اصطلاح «بالكانيزيشن» مترادف با «متلاشي شدن خشونت آمیز و از هم گسيختن يا ايجاد اختلال و بي نظمي استفاده مي شود.» علاوه بر اين «نه تنها براي نشان دادن تقسيم بندي واحدهاي سياسي پويا و گسترده، بلكه به عنوان مترادفي براي حق مالكيت طايفه اي، اجدادي، بدوي و وحشي گري نيز به كار مي رود» (234).
در چنين جامعه اي با ساختاري عشيره اي مرد به عنوان سرپرست خانوار تنها به مراقبت از كفش و تفنگ اش مي پردازد و وقت اش به خوردن و خوابيدن و سيگار كشيدن مي گذرد. با اين وجود، متوقع است كه همه به او توجه كنند. خانم خانه نيز به مديريت امور داخلي خانه مي پردازد تا همه چيز مطابق ميل ارباب، رفع و رجوع گردد. در چنين وضعي است كه زن تا حد اموال مرد فرو كاسته مي شود و بعد از مرگ مرد به همراه تمامي ملحقات به جا مانده از او و بعنوان مايملك به نزديك ترين مرد خانوار، تعلق مي گيرد. به نوشته مولف در اين حوزه شأن زن چنان نازل است كه برخي حتي دختران خود را جزء فرزندشان به حساب نمي آورند و هنگامي كه از آنها سوال شود چند فرزند داريد، فقط تعداد پسران را مي گويند.يا ممكن است بگويند: «دو پسر و با عرض معذرت از شما سه دختر» (98).
درك درست اين ساختار اجتماعي در گرو آشنايي با قانوني عرفي به نام «كنون» است كه به تنظيم روابط در جزئي ترين اشكال آن پرداخته است.در اين قانون، مرد در رأس هرم زندگي اجتماعي و خانوادگي قرار مي گيرد و وظيفه خطير حراست از شرف و آبرو را بر عهده مي گيرد.اما همين قانون نيز شرايط ويژه اي را براي تبديل زنان به مرد در نظر گرفته است.چرا كه وجود سرپرست خانوار از مهمترين و اساسي ترين اركان جامعه سنتي آلبانيايي است. با توجه به اينكه در موارد بسياري به علت حضور در جنگهاي مكرر از تعداد مردان كاسته مي شود، اين سنت استمرار بيشتري نيز به خود گرفته است.
باكره هاي آلبانيايي چگونه مرد مي شوند؟
فرايند تبديل باكره هاي آلبانيايي به مرد، نه از طريق فعل و انفعالات بيولوژيكي از طريق اعمال جراحي و نه حتي از طريق نوعي تمايل همجنس خواهانه، بلكه «اين كار با داشتن پوشش مردانه و مشاركت اجتماعي در فعاليت هايي كه مخصوص مردان است انجام مي گيرد» (132)(در رابطه با مقوله همجنس گرايي بايد گقت كه در قوانين اصلاح شده آلباني اگر چه به همجنس گرايي مردان با تسامح برخورد شده است اما اين مسئله در رابطه با زنان حتي مورد اشاره نيز قرار نگرفته است).
با ارجاع به قانون كنون و اهميت وجود سرپرست خانوار مشخص خواهد شد كه وجود چنين نقشي تا چه ميزان در استحكام بنيان خانواده معتبر است.بنابراين در صورت نبود مرد براي بر عهده گرفتن اين نقش، زنان مي توانند بر اساس سنت كنون و با سوگند تعهد خوردن واجد شرايط لازم براي كسب سرپرستي خانوار شوند.اگر چه نبايد از نظر دور داشت كه گاها زنان براي اجتناب از تن دادن به ازدواج هاي اجباري نيز ممكن است به ايفاي چنين نقشي متمايل گردند.
با اين وجود، آنها با بستن چنين عهدي تمامي كارويژه هاي يك مرد سرپرست خانوار را كسب كرده و نقش و مسئوليت مرد، اعم از ميراث مالكانه را تصاحب خواهند كرد و نام خانوادگي را حفظ مي كنند. البته عموما اين فرايندي يكباره و آني نخواهد بود بلكه بسياري از باكره هاي قسم خورده با تصميمي كه درباره شان در دوران كودكي يا حتي پيش از تولد گرفته شده است، مواجه هستند. در اين صورت، پدران به الگوي آنها تبديل مي شوند و آنها در دوران كودكي و بلوغ بيشتر وقت خود را با پدرانشان مي گذرانند. مولف در اين باره به نكته بسيار مهمي اشاره و مي نويسد: «يافته هايم موردي را نشان نمي دهد كه خودداري از ازدواج با شخص معيني، دليلي براي دختران باشد كه باكره قسم خورده شوند. در تمامي يافته هايم، نياز فوري در آينده نزديك يا دورتر، به وجود سرپرست خانوار و وارث خانه شدن، از جمله دلايلي بود كه معمولاً استنباط مي كردم»(139).
درواقع باكره هاي آلبانيايي پس از سوگند خوردن و بر عهده گرفتن وظايف مردانه، از طريق انتخاب لباس است كه در تعهدات جنسيتي، مسير تغيير را طي خواهند كرد. «انتخاب لباس بازتاب ماهيت يك نظام اجتماعي – اقتصادي ويژه در مناطق كوهستاني آلباني و بخش هاي ديگري از منطقه بالكان است و نمايانگر محيطي خاص و نسبتا خشن مي باشد كه در آن نوع لباس و شرف و آبرو با مقتضيات اقتصادي رابطه دارند» (60).
يانگ در ادامه مي افزايد: «از ديدگاه كلي لباس مردانه باكره هاي قسم خورده به وضوح نوعي تجلي رهايي بخشي است. لباس زنان آلبانيايي و لباس باكره هاي قسم خورده، به ويژه جامعه روستايي، نه تنه جنسيت بلكه موقعيت اجتماعي و به طور خاص وضعيت جنسيت را مشخص مي كند.با تغيير لباس، فشار بسيار زيادي براي تطبيق يافتن با نقش و جنسيت عرفي كه در آن فرهنگ تعريف شده وجود دارد» (61).
باكره ها پس از سوگند
باكره هاي قسم خورده پس از آنكه نام خود را تغيير مي دهند و لباس مردانه به تن مي كنند وارد دنيايي به كل متفاوت از آنچه تا پيش از آن برايشان تعيين شده بود، مي شوند. «مهم ترين شاخصي كه به واسطه آن مي توان هر باكره قسم خورده را همان گونه كه هست درك كرد، بستگي به پذيرش آنان از سوي همگان در وضعيت خانگي بسيار سنتي روستايي (اغلب اوقات) يا شهري دارد» (154).
ليول يكي از باكره هاي قسم خورده مي گويد: «من از بر عهده گرفتن مسئوليت رفتن به بازار كار و فروش محصولاتمان براي رفع نيازهاي خانوار لذت مي برم.من از اداره كردن خانه، خانواده و زمين همان گونه كه پدرم مديريت مي كرد، احساس غرور مي كنم. زماني كه والدينم در حال مرگ بودند آنان را مطمئن كردم كه خانواده بي حرمت و خوار نخواهد شد.كار مهمترين اصل در زندگي من است» (158). آنها به سرعت حتي در نوع گويش و گزينش كلمات نيز مسيري مردانه را پيش مي گيرند و بعضي از آنها حتي به دختران جوان متلك مي اندازند.
پاشكه يكي ديگر از اين باكره هاي قسم خورده جمله بسيار مهمي را به كار مي برد و مي گويد: «مانند مردان لباس بر تن كردن، يعني كسب احترام آنان»(166). همسايه پاشكه نيز او را همچون يك مرد مي پندارد.يا شريك حتي ساني 36 ساله اي كه اكنون راننده يك كاميون است مي گويد: «در نظر من ساني يك فرد خوب است و قابل اعتماد، نه يك مرد و نه يك زن» (179). مولف پس از ارائه تعداد متعددي روايت از زندگي باكره هاي قسم خورده مي نويسد: «از جمله عواملي كه در تمامي اين زنان مشترك بود مشكلات اقتصادي و توانايي شخصيتي بود.بسياري از آنان، بدون هيچ تماسي با افراد مشابه خود زندگي مي كردند، اما همه آنها اين قانون كنون كه، يك خانه ي در خور احترام، بايد توسط يك مرد سرپرستي شود را رعايت كرده اند» (188). يانگ اضافه مي كند: «تمام باكره هاي قسم خورده اي كه ملاقات كردم، كاملا لباس مردانه رسمي بر تن داشتند، خواه ستني يا غربي، تمامي اين افراد، دقيقا در راه رفتن و حركات، از خط مشي مردانه پيروي مي كردند.تمامي آنها در ظاهر با تصوير و انگاره ذهني از خود، كاملا احساس راحتي مي كردند» (208). با اين وجود، خانم يانگ اين مسئله مهم را پيش مي كشد كه: «وضعيت مقبول در يك سبك قاعده مند و منطقي، با پذيرش پوشش مناسب نشان داده شده است. باكره قسم خورده شدن، نماد غم باري از مفهوم جامعه شناختي «ايفاي نقش» است كه بر اساس آن، بخشي از خود باطني، با كنار گذاشتن برخي از عرف هاي فرهنگي-اجتماعي در موقعيتي خاص، امكان ظهور پيدا مي نمايد» (217).
كتاب زناني كه مرد مي شوند در نوع خود اثري است كم نظير كه به فارسي برگردانده شده است. با مطالعه اين كتاب تكان دهنده، مي توان به گوشه اي از صعوبت بار تبعيض جنسيتي پي برد.تا جايي كه زناني مجبور باشند براي به دست آوردن بخشي از حقوق بديهي و اوليه خود به ظاهر مردان در آيند و در موقعيت معلقي بين زنانگي و مردانگي سرگردان بمانند.به گمانم، سوال مترجمان اين اثر، خود واضح تر و گوياتر از هر توضيحي خواهد بود:
«فکر ميکنم شعار "آزادي،برابري وبرادري" را شاید بد نباشد یک جایی، دریکی از دور دست ها همیشه داشته باشیم تا آن صدای "اعتراض پنهان" کاملا از یادمان نرود و از آن در مشاهده پدیده های فرهنگی غافل نمانیم.
سؤالي که اینک دراينجا مطرح است اين است که آيا چنين شرايطي براي مردان نيز وجود دارد؟ اگر قضيه را وارونه کنيم بدين صورت که بگوييم، درچه شرايطي مردان حاضرند لباس زنانه برتن کنند، کفشهاي پاشنه بلند بپوشند، موهاي خود را بلند کنند و آرايش کنند و قسم بخورند که هميشه پسر باقي بمانند،در غير اين صورت، مرگ شان درملاء عام حتمي است،چه پیش میآید؟
با ذکر اين سناریو، همه خنده مان ميگيرد،چه دردل وچه با صداي بلند. از تصور مردي که به زور به هيبت زنان در آمده باشد، ميخنديم و آن را به مسخره ميگيريم. ولي چرا از تصور زني که به هيبت مردان درآمده باشد با جملاتي همچون "رشد شخصيت و شکوفايي" وگاه "رضايت" از آن صحبت ميشود؟چقدرجالب وشگفت انگيز است مقايسه اين دو پديده باهم، زناني که مرد شده اند ومرداني که زن شده اند. وبا اين تخيل و واقعيت است که به عمق شعار "آزادي،برابري وبرادري" پي ميبريم».
يانگ،آنتونيا (1390)، زناني كه مرد مي شوند: باكره هاي قسم خورده آلبانيايي، مترجمان: منيژه مقصودي، محمد مهدي فتوره چي، تهران: انتشارت جامعه شناسان.

جدایی نادر از سیمین و ترسهای فرهادی


جدایی نادر از سیمین، روایت جدایی است. و نادر و سیمین، تنها فاکتهایی از یک پارادایم جامعه شناختی اند. در واقع، خلاف آمد عنوان فیلم، در می یابیم این سیمین است که تقضای جدایی را به دادگاه تقدیم می کند.  در واقع عمل سیمین، تنها وجهی حقوقی در پایان گذاشتن بر یک نا-رابطه است وگرنه و از منظری جامعه شناختی، آنچه نادر و سیمین را پیشتر از اینها به هم مرتبط می کرده است اساساً مفقود شده و احتمالاً و با تاکید کارگردان بر عنوان بندی فیلم، این نادر است که مقدم بر سیمین از یک رابطه جدا افتاده و بانی خلق یک نا-رابطه شده است.  نا-رابطه ای که دیگر حتی دختر نوجوان خانواده نیز بهانه کافی برای بازتولید اش نیست و اصلاً همو به عنوان دستاویزی در جهت انقطاعی سریعتر، بازتعریف می شود. در واقع این نشان از تغییر کارکرد فرزند در خانواده هسته ای و سنتی ایرانی دارد که وجود فرزند را همچون ملاط استحکام بر می شمرد و اکنون درست وقوع لحظه خلاف آن نیز قابل مشاهده است.
از قضا، برای ایضاح چرائی رخداد این جدایی نیز کارگردان نه دنبال برجسته کردن دلیل است و نه حتی سعی می کند اقدام به توضیح آن کند. در واقع همین بعد متافیزیکی تزلزل در روابط اجتماعی است که پژوهشگران نهادهای دولتی و کارگزان حکومتی را دچار یکی به میخ زندن و یکی تخته زدن می کند! آنها نیز یا " اقبال " گونه در جستجوی بازگشت به خویشتن هستند و یا در رویای" تسخیر تمدن فرنگی" با " بومی سازی علوم انسانی". اگربخواهیم تعبیری رادیکالیزه تر از این سردرگمی دست دهیم میتوانیم از امیرپرویز پویان و عنوان مقاله اش، " خشمگین از امپریالیسم؛ ترسان از انقلاب" کمک بگیریم. بد نیست فقره ای اگر چه طولانی را نیز از وی در شرح این تعبیر نقل کنیم:
امير پرويز پويان درباره آل احمد مي نويسد: " در تمام دوران زندگيش از آن گاه که فعاليت های سياسی ی خود را آغاز کرد تا زمانی که مُرد، همواره يک خرده بورژوای مترقی وميانه رو باقی ماند. او يک ضد امپرياليست بود. "غرب زده گی" به تنهائی می تواند اين را ثابت کند. ولی همچنين يک ضد مارکسيست که بيشتر به صورت ضد استالينيسم متجلی می شد نيز بود. وقتی می ديد پارچه های انگليسی به قيمت برهنه گی ی مردم بافته می شود، می گفت: " فدای سر من که همه ی کارخانه های منچستر بخوابند" . اما نسخه ای که برای مبارزه ی ضد امپرياليسی می پيچيد چه بود؟ يک انقلاب پرولتری؟ نه،او حتا از خرده بورژوازی چپ نيز هراس داشت." و نيز مي افزايد"چنين است که او بی آن که پيله ی سنت را به درَد، به نهيليسم هم می رسد. هر گونه حکومتی را نفی می کند و اين آخرين تير بی رمقی است که خرده بورژوازی نااميد از دست يافتن به قدرت سياسی از ترکش ايدئولوژی خود پرتاب می کند. اين را در " نون والقلم" به روشنی می توانيد پيدا کنيد."
چنانکه از ظواهر فیلم " جدایی نادر از سیمین" بر می آید، شخصیتهای فیلم نه درگیر کلیشه های سینمای خانوادگی دهه شصت ایران مانند اعتیاد و کودک طلاق و کتک کاری هستند و نه مانند سوژه های دهه هشتاد درگیر بحثهای روشنفکرانه ای مانند: شکاف نسلها و نسلهای سوخته و نافرمانی مدنی.
نه نادر سیمین را با کمربند سیاه می کند و با افیون خودش را نشئه و نه سیمین دنبال دریافت نفقه و مهریه است. بنابراین کاراکتر زن فیلم نیز اصلا با پیشقدم شدن برای ارائه دادخواست طلاق و شاغل بودن در یک سازمان ادرای به نوعی از مباحث کلیشه ای سینمای شبه فمینستی ایران نیز گذار کرده است.
اصلاً، آنچه روایت به ظاهر ساده، یکدست و کم التهاب فیلم را درگیر لایه-لایه بودگی، و نیازمند نوعی تبارشناسی اجتماعی می کند، همین یکدستی، سادگی و کم التهابی است! در واقع اینها به پارامترهای زندگی بخشی از شهرنشینان ایرانی عموماً و تهرانی خصوصاً تبدیل شده است. شهروندی که نه قرار است برای قهرمان شدن وقتی صبح از خواب بیدار می شود، به " گرگوآرسامسا " بدل شده باشد و نه قرار است، بی خود و بی جهت در دادگاهی بی نام و نشان  " محاکمه " شود.
شخصیتهای فیلم آمیزه ای از ماهیت "آقای مساح" و "آنتوان روکانتن"، کافکا و سارتر هستند. کسانی که می روند، متر می کنند و باز نمی دانند که چه می کنند! کسانی که تهوع را نه روی لباس گارسن کافه "خانم مابلی" بلکه در همین حرکت یکدست و فرسایشی می بینند. زندگی آنها خود تهوع است اما برای فرار از دست این تهوع از پوسته ای توامان از سنت و تجدد استفاده می کنند.
فرهادی به طرز شگفت آوری این نیهیلیسم را تصویر کرده است. نیهیلیسمی که بیشتر زاده به محاق افتادن رابطه، به عنصر برسازنده حیوان اجتماعی است تا حاصل شک دکارتی و پرسش از هستی. نیهیلیسمی که دیگر حتی نایی برای ارئه بدیل اینجا و آنجایی ندارد و از قضا همین است که هست.
التهاب در این سبک زندگی نه از موشک باران، نه از اسید پاشی، نه از کودک آزاری و تجاوز گروهی که فقط از لحظه های برهم زننده ذائقه روزمره او ناشی می شود.  در حالیکه ذائقه خبری اش تحلیل رفته است، فقط ممکن است با فرار پدری شیزوفرن از خانه ، دچار التهاب شود.
از قضا فرار پدر، آن هم پدری با بیماری آلزایمر به واقع نقطه عطفی در فیلم است. پدر نادر، نماینده گذشته است. گذشته ای در حال فراموشی. گذشته ای بی مغز که از آن پوستی چروکیده و شکمی برآمده باقی مانده است. اهتمام نادر به بدن پدر نشان از آخرین تلاشهای نیم بند او برای حفظ "وانچه خود داشت" است. نادر در حالی که صورت خود را نمی تراشد، در تمیزی صورت پدر و حمام بردن و لیف زندش اهمیت به خرج می دهد. برای او پرستار استخدام می کند و سعی می کند بدن پدر، را تا هر وقت که امکان دارد "آرشیو" کند. چیزی در حد آلبوم خانوادگی زنده! واین بدن بی مغز مانند تارخی نقد نشده و نا شناخته، به یکباره به دامن تجدد و ماشین لباس شویی و یخچال فریزر می افتد. آنچه از پدر باقی مانده همان سنتی است که گویا قرا است " تا ابد بر مغزهای آبندگان فشار آورد". پوسته ای چنان سست و لرزان که با شیطنت دختر پرستار، در بالا و پائین بردن فشار دستگاه اکسیژن یک دور، فاصله هستی و زمان را تا عدم می رود و می آید. سنتی که به کمی اکسیژن نیاز دارد! عمل قهرمانه فیلم جایی اتفاق می افتد که پرستار پدر، برای انجام کارهای عقب افتاده اش دست او را به تخت می بندد و می رود. عمل رادیکالی در مواجهه با پوسته سنت که نادر هنوز توانایی مواجهه با آن را ندارد. خاستگاه طبقاتی پرستار اساسا باعث شکل گیری رابطه ای از خود بیگانه بین او پدر نادر شده است. پدر نادر، برای پرستار هیچ چیز نیست به جز ابژه ارتزاق. سنت هم برای او هیچ چیز نیست مگر تسبیحی که دور دست دارد تا مانع از ایجاد وسوسه سوء استفاده جنسی از او در خانه اربابان خرده بورژوایش شود.
در روایت فرهادی همه سرگردانند و بلاتکلیف. پرستار دست پدر را به تخت می بندد، نادر پرستار را به بیرون پرتاب می کند و شوهر پرستار هم خودش را کتک می زند و هم نادر را.  کتک زدنها و پرخاشگریهای شوهر فرودست پرستار، مالیخولیای حاکم بر طبقه دون طبقه نادر و سیمین را نشان می دهد. او که بین ناموس پرستی و خونخواهی فرزند سقط شده و پول دیه سردرگم است. فضای بسیار آشفته ای است.  اوج این آشفتگی در دادگاه است. حجمی وسیع از مراجعان به دادگاه و دادگاهی با چند صندلی فلزی و عاری از هر گونه تشریفات نئوکلاسیک دادرسی. دیگر قرار نسیت مراجعین با حضور در صحن دادگاه و تحت تاثیر معماری آن احساس کنند در مقابل قانون به عنوان ابر-روایت تنظیم مناسبات اجتماعی، چیزی نیستند. دیگر حتی دادگاه هم چیزی نیست. اما آنچه به این همه آشفتگی قدری ارامبخش تزریق می کند، فضای کالبدی خانه نادر و سیمین است.
خانه ای که اگر چه از جنس منازل تداعی گر روابط  دوآلیته نیست، بلکه از جنش آپارتمان اجاره نشینهای "مهرجویی" هم نیست. در اجاره نشینها، این کالبد خانه است که در حال فرورزی و تخریب است اما برعکس در فیلم "فرهادی" کالبد ساختمان سالم و اثاثیه آن مرتب و تمیز است. آنچه در خانه وجود ندارد روح حاکم بر کالبد است. خانه بدون وجود روابطی انسانی بین ساکنانش خوابگاه است، خانه نیست. بنابراین در روایت اصغر فرهادی این مفهوم خانه است که در حال فروپاشی است. روایت بی قهرمان و ضد قهرمان او، از قضا بی بدیل هم هست. تلاش فرهادی تلاشی است پرسش ساز نه پاسخگو. تلاش او قرار نیست مانند روشنفکر طعم گیلاس کیارستمی، با چهار تا جمله کنفوسیوسی دست از خود کشی بکشد. تلاشی است از سر ترس، ترس از بی خانمانی و تنهایی. نمی دانم چقدر درست فکر می کنم اما با نوعی شهود می خواهم بگویم: آینده نادر می تواند از او حمید هامون و آینده سیمین می تواند از او بانو بسازد. و از فرزند آنها منصور فیلم نفس عمیق را. و این چیزی است که فرهادی از آن می ترسد و به حق هم می ترسد.

تصاویر جامعه آشفته

نگاهی به فیلم «سگ ولگرد» ساخته آکیرا کوروساوا

تعقیب و گریز عموماً با دو کلیشه سنتی سگ گربه-موش گربه و یا دزد و پاسبان روایت می شود.کلیشه نخست اگر چه به یک نظم طبیعی اشاره می کند اما سگ اغلب در تاریخ همزیتی با انسانها صاحب کارویژه مهمی شده است که همانا حراست و نگهبانی از اموال انسان ها است.پاسبان نیز چنین کارکردی دارد اما در سطحی بالاتر و در قالب قانون.قانونی که وظیفه حفاظت انتزاعی از حقوق و هنجارهای اجتماعی را دارد که در قالب سوژه پاسبان عینیت می یابد.دزد نیز که با سرباز زدن از نظام تقسیم کار اجتماعی سعی می کند بر اساس نظم طبیعی به امرار معاش طفیل گونه خود از مایملک دیگران بپردازد همواره در یک تعقیب و گریز دائمی با پلیس است.منتهی آنچه حائز اهمیت است این است که دزد و پاسبان برخلاف سگ و گربه، هر دو وجوه اشتراک بی شماری نیز از حیث درگیری در طبقات اجتماعی متجانس و تشابهات عقلی و احساسی دارند.
فیلم سگ ولگرد اثر آکیرا کوروساوا به بازنمایی چنین رابطه ای در قالب مناسبات اجتماعی می پردازد.فیلم از جایی آغاز می شود که افسر تازه کار پلیس(چانگ)در اتوبوس مورد دستبرد قرار می گیرد و یائو(دزد)، کلت کمری او را به سرقت می برد.فیلم از همان آغاز هر دو سوژه را در محلی واحد یعنی اتوبوس کنار هم قرار می دهد.هر دوی آنها به یک اندازه احساس گرما دارند و احتمالاً به یک اندازه از بوی عطرهای مختلف زنانه و صدای ونگ ونگ بچه دچار عذاب مضاعف می شوند.با این نخستین نشانه ها است که در اوسط فیلم و در حین گفت و گوی دوستانه چانگ با بازرس، او اعتراف می کند که زمانی در ارتش پستچی بوده است.جالب این است که مادر یائو نیز پیش از این به هر دوی پلیس‌ها گفته است که فرزندش در ارتش پستنچی بوده و بعد از بیرون آمدن از ارتش به رفت و آمد با دوستان ناباب پرداخته است.چانگ اشاره می کند که او و تائو موقعیت مشابهی داشته اند اما او ترجیح داده پلیس باشد به جای اینکه با تنبلی کردن فکر دزدی به سرش بزند.در واقع مجموعه اینها ناظر بر خاستگاه طبقاتی مشترک هر دو طرف این جریان است.اما اینکه براستی او از روی اراده چنین تصمیمی گرفته است یا نه مساله دیگری است؟
شاید آنطور که فرمانده در جایی و در حین پاره کردن درخواست استعفای چانگ یادآور می شود:کل این جریان یک بداقبالی باشد!او به چانگ می گوید: "بد اقبالی می تونه یه نفرو تنبیه کنه یا بکشه.تو ترجیح میدی که نابود بشی؟برو ببین می تونی بدی رو به خوبی تبدیل کنی؟چرا نمیذاری قضاوت درست جای اون گناه‌ها‌رو بگیره؟"
در واقع ما در جریان مشاهده فیلم با یک روایت کاملاً نسبی از مفاهیم خوب و بد مواجه می شویم.چنانکه بازرس وقتی همراه چانگ به خانه بازمیگردند می گوید: این خونه خرابه.ولی خونه یائو بدتر بود.خانه کرمها بود.آدمها بد نیستن فقط توی جای بد قرار می گیرن.یائو فقیر هم که بود."
بنابراین این جای قرار گرفتن آدمهاست که تاثیر مهمی در وضع معنای جا و اعتبار مکان در آینده خواهد داشت.چانگ، بازرس و سایر همکارانشان هم در همین جایگاه قرار دارند منتهی آنها به جای انتخاب محدود و ظاهرا پیچیده، از سوی سیستم انتظام بخش به وضع موجود مورد خطاب قرار گرفته اند تا به جای فرار، فراری دهند.بازرس درست تجسم یک کارگر است که شب ها خسته به خانه بازمی گردد و می خوابد تا فردا صبح دوباره به دنبال دزدها و قاتلها بدود.بازرس صحنه خوابیدن فرزندانش را به مزرعه کدو تنبل تشبیه میکند.در واقع او خود نیز به نوعی نگهبان این مزرعه است.او بعنوان یک نگهبان(پلیس)هر شب غرق در عرق و خستگی از سر کار باز می گردد. و به گفته خودش چنان اینکار را در طی 25 سال مدام انجام داده است که کفش های زیادی را پاره کرده است!(در سکانس هایی که چانگ در بازار به دنبال دزد می گردد، طوری به جایگاه واقعی خود بیرون نمادهای رسمی مکانیزم قدرت باز می گردد که پلیس ها به خود او مدام شک می کنند و او فقط هر بار با نشان دادن کارت هویت اش است که دستگیر نمی شود.)
وقتی خوب به نحوه کار کردن بازرس و به خصوص چانگ در حالی که در بازار و میکده دنبال اثری از سارقین اسلحه می گردد، دقت کنیم به یاد تیتراژ آغاز فیلم می افتیم.جایی که کارگردان برای عنوان بندی به وضوح سگی را نمایش می دهد با چشم هایی نگران، و زبانی که از فرط گرما کاملا از دهان بیرون افتاده است.چنین وضعیتی در حین کار هم برای کارآگاه چانگ پیش می آید.
"چان" دختری است که معشوقعه یائوی فراریست.یائویی که وقتی پول بازنشستگی اش از ارتش به سرقت می رود خودش هم تصمیم می گیرد دزد شود!یائویی که برای خاطر چان خسته و محروم، لباس عروسی می دزدد.
عمل یائو، عملی است که ناظر بر ترجیح کنار گذاشتن عقلانیت اجتماعی است.وقتی جامعه به او نارو می زند او هم سعی می کند با نفی "دیگری بزرگ" در قالب نظام حقوقی، میل سرکوب شده خود را به لذت مادی از سویی و لذت نابودی از سوی دیگر برطرف کند.در واقع اگر اولی با نوعی خواست به دست می آید اما دیگری عمیقاً به شکلی ناخودآگاهانه او را به سمت نابودی همان چیزهایی که به دنبالش هست می برد.تائو می خواهد مدام به سمت چان حرکت کند و اینهمه کار خلاف را به خاطر او می کند.پیدا شدن این رابطه باعث می شود تا بازرس بگوید:سگ هار به جلو حرکت می کند."بنابراین حدس می زنند که او در حال فرار به سوی خانه چان رفته باشد.
اما چان نیز زنی نیست که به سادگی یائو را لو بدهد.چونکه او می داند یائو به خاطر او به درد سر افتاده است.او حتی در مقابل کارآگاه می گوید اگر جسارتش را داشت خودش لباس را باید می دزدید.کارآگاه که لحظه ای درگیر احساسات بیرون از نقش پلیش می شود می گوید: ."جامعه بدی شده"اما به سرعت به قالب نقش اجتماعی اش باز می گردد و اضافه می کند:"ولی این بده که جامعه رو مقصر بدونیم و به بدی رفتار کنیم."
دختر اما به او بادآور می شود که:"این ها همش به خاطر ابراز وجود کردنه.فقط آدم های بد بی نیاز و برنده هستند."وقتی چانگ به او خشم می گیرد اگر همرنگ جامعه شدی پس چرا لباس را نمی پوشی؟چان لباس دزدی را که  به عنوان نشانه سرقت و بی اخلاقی در حق جامعه روی زمین افتاده است، در حضور کارآگاه آن را به تن می کند تا خودش را به عنوان سوژه آگاه در این معنا نمایش دهد.وقتی مادر چانگ به زور لباس را از تن او در می آورد و به بیرون پرتاب می کند همزمان باران شروع به باریدن می کند و به نوعی فاصله معنا شناختی ای را بین بدن چانگ و لباس ایجاد می کند.کتک مادر مانند عملکرد نهاد اخلاق و ارزش میل افسارگسیخته چان را سرکوب می کند و مادر نقش رسمی خود را بعنوان کسی که وظیفه دارد تا عرف و قانون را در فرزندان خود نهادینه کند وارد عمل می شود.باران هم به عنوان مظهر پاکی و بعنوان عنصری بیرون از نظم کالایی جامعه مانع از اینهمانی چانگ و لباس بعنوان شیء می شود و همزمان بازگشت به ایمان و اخلاق و آغاز رحمت و بخشایش را نیز متذکر می شود.گریه کردن چانگ نیز همزمان با این رویداد اشک را بعنوان نماد پاکی از صورت او جاری می کند و نشان می دهد که در واقع خواست آگاهانه او بعنوان رقاص یک کازینوی پائین شهری چیزی به غیر از شرایط موجود است.این درحالیست که او در مناسباتی خارج از اراده و قدرت خود، گیر افتاده است.
نقطه عطف فیلم در هتلی است که بازرس منتظر بیرون آمدن دزد برای دستگری اوست ولی صاحب هتل از اینکه یک مشتری خوب و دست و دلباز را از دست خواهد داد عمیقاً ناراحتی می کند.اینجاست که به مناسبات آدمهای فیلم، بیرون از جا و اعتبار مالی پرتو تازه ای انداخته می شود.اگر دلهره صاحب هتل بابت پول است که از دست می رود دلهره عمیق چانگ فقط به خاطر اسلحه ای است که بعنوان یک شی ء به بخشی از وجود و هستی اجتماعی وی ارتقا یافته است و چانگ بدون آن دوباره یک ولگردی خواهد بود با کمترین تفاوت با یائو.
این تفاوت زمانی به حداقل می رسد که دزد و پاسبان به هم می رسند و از فرط خستگی کنار هم روبه آسمان روی زمین می افتند.اداره پلیس به چانگ پاداش می دهد و بنابراین بهانه کافی را برای ابقاء او در هستی تازه فراهم می کند.بهانه ای برای اینکه به قول بازرس او به دستگیر کردن مجرمان عادت کند و دیگر دلواپس یائو نباشد.بازرس در سکانس پایانی به چانگ می گوید از پنجره به بیرون نگاهی بیندازد تا دریابد که آن بیرون پر است از مجرمهایی که باید دستگیر شوند.شاید همین بی خیالی و عادت است که در دلالتی معنا دار، کمی بین انسان و سگ فاصله می اندازد!
*عنوان فیلم به سگ جدافتاده نیز قابل ترجمه است.این به خصوص با محتوای فیلم که بر جداشدن افسر از مجموعه پلیس به علت گم کردن اسلحه می باشد نیز مناسبت دارد.یعنی می توان او را به سگی از سگهای گله تشبیه کرد!
سال تولید : ۱۹۴۹
کشور تولیدکننده : ژاپن
محصول : شین توهو
کارگردان : آکیرا کوروساوا
فیلمنامه‌نویس : ریوزو کیکوشیما و کوروساوا، برمبنای رمانی نوشته کوروساوا
فیلمبردار : آساکازو ناکائی
آهنگساز(موسیقی متن) : فومیو هایاساکا
هنرپیشگان : توشیرو میفونه، تاکاشی شیمورا، کوکیمورا۷ کایکو آواجی و نوریکو سنگوکو.
نوع فیلم : سیاه و سفید، ۱۲۲ دقیقه

كيتن، صنعت، و آنچه به حاشيه خواهد رفت


نگاهي به فيلم ژنرال اثر باستر كيتن

"وقتي منتقدان از تمايل چشمگير كيتن به ماشين – به مفهموم عام آن – سخن مي گويند، كه زياد هم در اين باره اظهار نظر كرده اند ،عموماً خاطره خود را از ژنرال تعميم مي دهند.آنها مايل اند چنين نتيجه بگيرند كه اين تمايل حاوي رابطه ي مستقيمي است، كه قهرمان كيتن از از اين رو با ماشين خوب كار مي كند كه مكانيكي ماهر است و چنان قطعات خودكار آن را راه مي اندازد كه ديگر اجزاء آن ماشين، يكديگر را.چنين نتيجه گيري يي حاوي واقعيتهاي زيادي است و خوشبختانه واقعيتي خنده آور هم است، اما عرصه ي اين تمايل آشكارا پيچيده تر و دامنه دارتر از اين حد است.مثلا در فيلمي چون ژنرال حركتهاي لوكوموتيو همانقدر در اثر حضور قهرمان فيلم جنبه ي انساني به خود گرفته، كه خود قهرمان در اثر تقليد آن حركتها، صاحب جنبه هاي ماشيني شده است."(دانيل ميز9)*
در آغاز قرن بيستم، آنچه بنام ماشين قرار بود، ابزار گوش به فرمان و بنده آهنين انسان باشد، به آرامي در حال غريدن و تسلط بر اوست.نه جادويي نياز بود و نه چنان كه برخي آثار اخير هاليوود نمايش مي دهند نيرويي اهريمني و فرازميني بر پيكرشان روح طغيان مي دميد.بلكه اين خود انسانها بودند كه در برابر مخلوقات خود با دهان باز مي ايستاندند و تمام هويت فردي و داراييشان را مي دادند تا لحظه اي با خداي تازه به دوران رسيده خلوت كنند!خدايي كه بر خلاف زرق و برقش،خدايي بود درنده خو!در عصر جديد اثر درخشان چاپلين مي بينيم كه خداي آهنين كارگر را چگونه به كام خود مي كشد و چگونه مناسبات خود را به شخصي ترين حوزه ها و زواياي زندگي او تحميل كرده و هويت كارگر را تحت الشعاع قرار مي دهد.
ماشين مورد نظر كيتن،ژنرال نام دارد.عنواني نمادين كه فرادستي خشك و بي روح ماشين را بر شخصيتي كه از قضا سرباز نيز هست القا مي كند.لوكوموتيو با اين عنوان صاحب شخصيت مي شود و به ظرافت صاحب هويت مي گردد.قياس كنيد با دنياي امروز ما كه شهروندان براي آنكه هويت طبقاتي خود و خاستگاه فرادستانه شان را به رخ بكشند از طريق همعرض كردن خود با كالا موفق به اين كار مي شوند.موبايل، لپ تاپ، زيور آلات، اتومبيل، و...و طرفه آنكه بقول وبلن حتي مردمان طبقات فرودست نيز جهت همساني با آنها به مصرف تظاهري دست مي يازند.نوعي از مصرف كه مصرف كننده با استفاده و مصرف اشيا و كالاهايي نامتجانس با واقعيت هاي طبقاتي خود،خود را آنگونه كه نيست جلوه مي دهد و هويتي كاذب را با خود در خيابان و پاساژ و ميهماني يدك مي كشد.**
موفقيت آينده نگرانه باستر كيتن در فيلم ژنرال را بايد به نگاه عميق او نسبت به بعد متافيزيكي اين مناسبات معطوف داشت كه از صورتهاي جاري در مي گذرد و به خلق نشانه هاي سمبوليك يك فرايند كامياب مي گردد(آنچه كه يك فيلم صامت را حائز اعتبار جهت خوانشهاي متعدد مي گرداند).در نخستين سكانس فيلم كه دوربين در امتداد قطار حركت مي كند تا عظمت آنرا به نمايش بگذارد و پيش از آنكه به نام ژنرال كه در جلوي قطار حك شده برسد،براي لحظه اي كوتاه تصويري از جاني گري مي بينيم كه غرق در شغل خود است و با ظرافتي كه پس از گذشت يك سده هنوزهم ميان ماشين بازها سراغ داريم در حال دست كشيدن به لبه هاي پنجره و دور كردن گرد و غبار از ژنرال است.نوعي نرد عشق باختن به كالا كه در شرف به محاق بردن عنصر انساني موجود درعشق است.در همين حال، نوشته اي دركادر ظاهر مي شود و يادآوري مي كند كه او دو عشق در زندگي اش دارد يعني عشقي به جز ژنرال هم در كار است.اين عشق ديگر آنابل لي است.دختري كه عكس اش در لوكوموتيو آويخته شده و جان گري اكنون به ملاقات او مي رود.البته كيتن عصري را مي آغازد كه هنوز كالا به عشق اول و آخر انسان تبديل نشده است.جهاني كه زن خود به كالا تبديل مي شود و فراتر ازآن عشق،خود به ابژه مصرفي در زندگي مدرن تقليل مي يابد.(در واقع اگر چه انسان به عنوان نوع در حال شي شدگي است ليكن زن در اين فرايند به صورت مضاعف دچار استثمار مي شود)با اين حال اين نگاه عميق كيتن است كه چنين فرايندي را در همان عصر تميز مي دهد و درك مي كند كه بشر در حال گذار از دوران رويايي عشق و ديگر هيچ مي گذرد.جان گري در اولين ملاقات با آنابل لي، قاب عكسي را به او هديه مي دهد كه تصويري است از سر او در حالي كه تمام پس زمينه را هيبت با شكوه ژنرال اشغال كرده است.و اين بمعناي آن است كه آنابل در اين رابطه عاشقانه، مجاب است عشق ديگر گري را نيز بپذيرد.(اصلا گري بدون ژنرال قابل تصور نيست.) حتي وقتي آنابل دزديده مي شود و پس از يك تعقيب و گريز طولاني، جان گري از روي تصادف محل اختفاي او را مي يابد و با شهامت كودكانه خود آنابل را نجات مي دهد نوبت به نجات ژنرال مي رسد و آنابل به كمك گري ژنرال را از دست دشمن در مي آورند تا توسط او(ژنرال) به وطن خود بازگردند.بنابراين همواره نوعي ميل به نوسان و تكامل ما بين اين سه(جاني گري، آنابل، و ژنرال)وجود دارد كه دانيل ميز آن را مثل عشق نام مي نهد.(دانيل ميز17)
از اين جا به بعد شاهد كمدي تلخ و تامل برانگيز كيتن هستيم.كمدي موقعيت و گريز!با اندكي تساهل مي شود گفت گري اصلا نمي داند به دنبال چيست ولي در سراسر فيلم او را به طور مداوم در تحرك و تكاپو مي بينيم.او درست مانند ژنرال حركات ماشيني دارد و حتي وقتي ژنرال در توقف است لوكوموتيوران بي وقفه در حال تداركاتي چون، تميز كردن خط راه آهن يا تهيه چوب براي سوخت ژنرال است.گري بي وقفه سراسر قطار را طي مي كند و نقشهاي مختلفي از رانندگي قطار گرفته،تا ديده باني و وظايف سنتي يك سرباز دون پايه به عهده مي گيرد.(در اين لحظات است كه جاني گري تا حدي قدرت غير مكانيكي خود را براي لحظات پيش بيني نشده به نمايش مي گذارد.)موقعيتها و نقشهايي كه بدون خواست و اراده او جا به جا به وي تحميل مي شود و او براي زنده ماندن و از خطر گريختن بايد از پس تك به تك آنها برآيد.در واقع مسير راه آهن به مسير پر پيچ و خم زندگي مدرن تبديل مي شود و گري، انسان مدرني را نمايندگي مي كند كه هنوز كارويژه هاي چنين موجوديت و هويتي را برنتافته است.او نماينده انسان ساده دل و معصومي است كه به ناگاه به بطن زندگي پيچيده و مكانيكي مدرن پرتاب شده است.
او و آنابل در موقعيتعاي ويژه اي در فيلم كاركردهاي جنسيتي اين نوع انسان نيمه مدرن و نيمه سنتي را نمايندگي مي كنند.آن دو وقتي در حال گريز از دست نيروهاي دشمن هستند هر يك به گونه اي وظايف خود را بي آنكه درك درستي از وضعيت حاد خود داشته باشند بر عهده مي گيرند.جان گري در مقام يك لوكوموتيو ران شريف و ساده دل هر از چندي ترمز مي كند و از كنار جاده چوب والوار براي سوخت قطار جمع آوري مي كند و در عين حال وظيفه سنتي نگراني و مراقبت از يك دوشيزه دنيا نديده را هم بر عهده مي گيرد و آنابل با سادگي يك دوشيزه خانه دار چوبي را كه بايد سوزانده شود به علت آنكه سوراخي روي آن وجود دارد از قطار بيرون مي اندازد و وقتي مي بيند نمي تواند كار جدي ديگري انجام بدهد جارو به دست مي گيرد و محوطه كوچك لوكوموتيو را رفت و روب مي كند.وقتي گري به او اعتراض مي كند كه الان وقت اين كارها نيست او با تقليل خود در حد يك خانم سنتي، كوچكترين قطعات چوب را داخل تنور مي اندازد و حتي گري در تمسخر او،تكه اي خاشاك دستش مي دهد و مي گويد اين مناسب تر است!در اين لحظه نمايي از مردانگي گري به زيباترين شكل ممكن به نمايش در مي آيد.او كه حتي در ارتش گزينش نمي شود اما با عصبانيت مي تواند خشم خود را براي آنابل نمادين كند و گلوي او را به خاطر حماقت زنانه اش مي فشارد اما درهمين لحظه نيزاو را مي بوسد!نوعي جنون درهم آميخته مردانه.عشقي آميخته به خشونت و عطوفت جنسي.
كيتن در فيلم ژنرال كمدي را به ابزاري جهت فراروي از واقعيتهاي عادي شده ارتقا ميدهد.مخاطب مي تواند در نمايي بالاتر از سطح رويدادهاي عادي جهان مدرن، به نظاره اعمال كميك و درهم و برهم انسانها بنشيند.بنشيند و چشم اندازي از خشونت و جنگ و قتل عام را نظاره كند.اعمالي كه آنقدر براي نوع انسان عادي شده است كه كيتن به خود اجازه ميدهد نگاهي طنازانه به ماهيت جنگ داشته باشد.
جالب آنكه كيتن با ظرافتي مثال زدني واقعيتي نه چندان خوشايند را پيش چشمان انسان بازنمايي مي كند.اينكه او دقيقا همه كاره و همه فهم نيست.چگونه؟در سكانسهاي مربوط به جنگ مي بينيم كه عوامل متعددي كه خود جان گري مدخل بروز آنهاست، شرايط را به نفع شماليها رقم ميزند.در واقع عناصر فيلم از آغاز تا انتها چنان با حوصله طراحي شده اند كه در پايان، نتيجه هم به كام سرزمين مطبوع جان گري باشد.هم، او نقش قهرمان را ايفا كند و از همه مهمتر نشان دهد كه چگونه اين چيدمان تصادفي باعث بروز نتايجي هستند كه انسان در نهايت خود را در آن عنصر مسلط مي يابد.در واقع انسان در انتها به عامل نهايي بدل مي شود كه با انكار نقش ساير عوامل خود را به يگانه عامل تغيير هستي ارتقا مي دهد يا حتي شايد جا مي زند!همانطور كه فرودستاني چون خيل سربازان و زنان حمايت كننده سربازان در پشت جبهه ابداً به چشم نمي آيند تا در نهايت شكوه و افتخار پيروزي يكجا نصيب ژنرالهاي فرمانده شود.ژنرالي كه شايد روزي از سر تصادف مانند جان گري توپ را شليك مي كند و گلوله هم از سر تصادف سد را مي شكند تا دشمن در ميان امواج خروشان سيل غرق شود.
كيتن در ژنرال، هرگز در مسير اغراق نسبت به برجسته كردن يك روايت عام گام برنمي دارد.عنصرانساني به همانقدركه مكانيكي شده به همان نسبت نيز هنوز قدرت تشخيص موقعيتهاي حاد و گزنده را دارد.در برخي نماها راه آهن و طبيعت نيز چنان به آميخته شده اند كه فكر بازگشت به وضع طبيعي را از سر بيرون مي كنند.در اصل كيتن مي كوشد شرايط منصفانه اي از صنعت و انسان خلق كند و صنعت را در جهت بهتر كردن زندگي انسان نشان دهد.اما در عين حال هشداري جدي نيز باشد در اين راستا كه همين قناعت نيز در حال تبديل شدن به رويايي بازگشت ناپذير است.پيشرفت چنان به سرعت در حال طي شدن است كه هر روز بيشتر از ديروز عناصر ناب هستي و آگاهي در حال حاشيه اي تر شدن و كمرنگ تر شدن هستند.
منابع:
*فيلمنامه ژنرال و مقاله كيتن و معصوميت مكانيكي نوشته دانيل ميز،ترجمه:مريم موسوي و رحيم قاسميان،تهران،انتشارات سروش،1367
**تورستين وبلن،نظريه طبقه تن آسا،ترجمه:فرهنگ ارشاد،تهران،نشر ني،چاپ دوم1386
***ژنرال،كارگردان:باستر كيتن و كلايد بروكمن،محصول:باستر كيتن پروداكشنز و يونايتد آرتيستز،1926